شب یلدا

 بالاخره بعد از ۳ ماه داریم با لطف شما غافلگیر می شویم. خانم پروا پایدار بدون نیاز به اصرار ما خودشان ما را سورپرایز کردند و مطلب شب چله را نوشتند. نوشته شان حتی از هندوانه و انار هم خوشمزه تر است!

وبلاگ ورودی ۸۷ وبلاگ شماست, ما اینجا مشتاقانه منتظر نوشته های زیبای شما هستیم. بدون یاری و حمایت شما ممکن نبود این ۳ ماه را دوام بیاوریم و از این به بعد هم باید دستمان را بگیرید.

آرزو می کنیم که دوستیهایمان هزار بار از یلدا درازتر باشد...

 


 

حس حس نفس های بی رمق پاییز به گوش می رسد و صدای پای یلدای تازه نفس آرام آرام جای آن را می گیرد.

 یلدا:

 این کلمه در اصل به معنی میلاد است چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق می کردند. از نظر معنایی معادل کلمه ی "نوئل" به معنی تولد است.

 یلدا, زایش و زاد روزاست چرا که این جشن, جشن زایش و رو به فزونی گذاردن خورشید, مهر و میتراست.

 یلدا با پیشینه ای به درازای هفت هزار سال و یادگاری از مهر پرستی ست و همچون جشن های نوروز و مهرگان... پس از شکست ایرانیان از مقدونیان, اعراب, مغول ها و ترکان همچنان پا برجا و استوار است. در سراسر ایران, ایرانیان تولد دوباره ی خورشید را که مظهر روشنایی ست, جشن می گیرند.

 دوستان

 یلدا یعنی تاجی ست سیاه, بر تارک سپید و درخشان زمستان, شاید سیاهی نماد زشتی ها وغم ها باشد اما سیاهی شب یلدا خاطره انگیزست, درخشان و نورانی ست همچون قلب مادر, گرم است همچون کرسی مادربزرگ, سرخ است به سرخی انار, خندان است به خندانی پسته, شیرین است به شیرینی هندوانه, باور کردنی ست به با شکوهی فال حافظ و باور نکردنی ست به اندازه ی کوتاهی لحظه های شیرین ما.

 یلدا یعنی یادمان باشد که یک دقیقه بیشتر باهم بودن را باید جشن گرفت و از ثانیه های زندگی غافل نشد.

 یلدا یعنی بهانه ای برای در کنار هم شاد بودن و زندگی یعنی همین بهانه های کوچک و گذرا.

 یلدا یعنی یکی شدن وباهم بودن, همدیگر را در سیاهی ها حمایت کردن و به صبح سعادت رسانیدن است.

 باورش کن و عزیزش بدار

 

 دوست عزیزم

چشمان تو یلدای امشب را به خورشید فردا پیوند می زند.

امشب آنچه از من و تو باقی مانده, تنها یک مشت آرزوست.

 آرزو کن شاید در این شب سرد, گرمای پاکی وجودت یخ آرزوهایت را آب کند.

 

  محفل آریاییتان طلایی

 دل هایتان دریایی

 شادی هایتان یلدایی

 پیشاپیش مبارک باد این شب اهورایی

 

گوارای وجودتان, عجله نکنید به همه می رسه!!

عید غدیر

پیرو اصرار ما و انکار زینب مبنی بر نوشتن مطلب, بالاخره اصرار ما پیروز شد و این شعری است که خانم زینب هادیان انتخاب کرده و به عنوان هدیه تولدش به وبلاگ(!!!) و به مناسبت عید سعید غدیر خم به ما داده!

 

 برایتان سورپرایز های دیگری هم داریم, منتظر باشید!


به لیلی چون رسیدم یاعلی گفت            چو مجنون را بدیدم یاعلی گفت

مگو این وادی‌ِ رازالجنون است                که هر دیوانه دیدم یاعلی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد         به گوش غنچه کم کم یاعلی گفت

چمن با ریزش باران رحمت                       دعایی کرد او هم یاعلی گفت

یا علی! من ندانم که که ام, من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگی ام.

 

"عید غدیر مبارک"

سه نکته

1- تسلیت می گوییم به دوست خوبمان، آقای موسوی نسب، از طرف همه ی کلاس. امیدواریم که همیشه شاهد شادیهایتان باشیم. بیایید به یاد داشته باشیم که "مرگ دام نیست/ چرا که یاران گمشده آزادند/ آزاد و پاک...".

2- به احترام همین اتفاق، تم وبلاگ را تا عید غدیر خم، به یک تم سنگین تر تغییر می دهیم و گزارش فوق سری را که می خواستیم امروز و فردا کار کنیم، تا بعد از عید به تعویق می اندازیم.

3-بیتا تحویلیان، تولدت مبارک! صد ساله بشی خانوم دکتر! می خواستیم که این پست فقط مخصوص تولد تو باشه که اینطور شد. قرار بود به بچه های روز تولد، یه پیشنهاد خوب بکنیم. اینم پیشنهاد من برای تو: یه فیلم بهت پیشنهاد می کنم. (امیدوارم تا به حال ندیده باشی!) فیلم "شکلات". یه فیلم پر از شکلات و جانی دپ و ژولیت بینوش! فکر می کنم از اون نوع فیلمایی باشه که تو خوشت بیاد. (خوب دلم می خواد اینطوری تصور کنم!)
همین دیگه. امیدوارم همیشه شکلاتی باشی!

تسلیت

به نام خدا

ان گل که  به چمن میدهد صفا               گلچین روزگار امانش نمیدهد

اقای سید روح الله موسوی نسب درگذشت نا بهنگام پدر بزرگ عزیزتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض می کنیم و از خداوند متعال علو درجات را برای ایشان خواهانیم  و نباید هیچ وقت فراموش کنیم که : انا لله و اناالیه راجعون  ما را در غم خود شریک دانسته و برای ایشان طلب مغفرت را از ایزد منان خواهانیم

و السلام علیکم و رحمه الله

ابوالفضل فلاح و جمعی از دوستان

تولد تولد اخ جون!

یک ضرب المثلی هست که میگه آدم از هر چی خوشش بیاد هی به سرش می اد!(این ضرب المثل آنگولاییه گفتم بدونید اگه تا حالا نشنیدین) مثلآ من از تبریک تولد گفتن کلی ذوق می کنم و حالا هم با وجود اینکه از وب کناره گیری کردم هر بار شرایط جوری میشه که من تبریک بگم!!!!

همه ی این ها یعنی من نارنجی هستم!!!!!!!
 

          و اومدم که تولد یکی از خوش قلب ترین و رفیق القلب ترین بچه های کلاس رو تبریک بگم!!!!
 

خانم هادیان تولدت مبارک( پیر شی ننه جون)

پیشنهادی هم که برات دارم رو زنگ زدم زودتر بگم ولی نبودی پس همین جا شوکه شو لطفآ

از شما خواهش مندیم که تا آخر هفته یک پست برای وبلاگ بنویسین!!!!!

مهمه...  توجه بفرمایید!

سلام... واعظی هستم استثنائا!(البته منو مریم نداریم... گفتم که از تغییر در نوع گفتار تعجب نکنید!)

بخش "ترجمه" ی جزوه ی بیولوژی که هفته ی پیش بهتون داده شد(جلسات ۹ و ۱۰ و ۱۱) متاسفانه ناقصه و غلط داره! همش هم زیر سر منه... ببخشید، ولی اگه میخواید بزنیدم، شنبه بعد از امتحان درخدمتم! البته می دونم همگی الان ۵۶۴ دور خوندیدش ولی دیگه نخونید و برید سراغ اسلایدها... پس، تمامی مطالب مربوط به "ترجمه" تکذیب شده و اینجانبان هیچ گونه مسئولیتی در قبال امتحان شما نداریم...!(آخرش نمیدونم میخوام کتک بخورم یا نه!) 

پ.ن ۱:بقیه ی قسمتهای جزوه ها کامله و مشکلی نداره... به ما اعتماد کنید! اعتماد شما سرمایهء ماست...!

پ.ن ۲:منظور از ترجمه مرحله ی بعد از رونویسه ها...

پ.ن ۳: پ.ن گذاشتن چه لذتی داره...!

 

امتحان خوبی داشته باشید!

دانش جو

اولین باری که به من دانشجو می گویند ۶مرداد، ظهر روز اعلام نتایج نهایی کنکور است. نتیجه ام را اول صبح گرفته ام و حالا نسبتا بی احساس مشغول دسته بندی کتاب ها و جزوه ها و تست ها هستم برای اطرافیان کنکوری جدید. کار تنفرانگیزی است، انگار که روز آخری که می خواهی از زندان آزاد شوی مجبورت کنند تختت را مرتب کنی. دوستی فامیلی کسی زنگ می زند "سلام دانشجوی جوان... حال و احوالت چه طور است و..." اصطلاح دانشجوی جوانش بگی نگی به مذاقم خوش می آید.جوری که روزهای بعدش در دفتر خاطراتم  خودم را دانشجوی جوان خطاب می کنم! درگیر معنای اولیه کلمه اصلا نمی شوم دانشجو برایم همان معنی را می دهد که خواهر بزرگترم، پسرعموهایم و دختر دایی ام همیشه برایم تداعی می کنند. کسی که در عین پرکار بودن بی کار و الاف است! کسی که به سر و وضعش اهمیت می دهد. کسی که از آخرین شایعات در هر زمینه ای خصوصآ فوتبال و سیاست آگاه است. کسی که هر از گاهی حرکت سیاسی می کند. مرتب حزب عوض می کند و گاهی هم فلسفه می خواند. همه ی اینها را ازشان خوشم می اید. احساس اینکه دانشجو هستم به طرف کوه صفه سوقم می دهد. و سینما و کتاب های سنگین تر و روزنامه و مجلات سیاسی تر!!!

 ۲۷ شهریور است و اولین باری که قرار است بروم سر کلاس  در آینه دم در چشمهایم را می بینم می خواهم همه ی چیزهایی که دسته بندی کرده ام تا جا بگذارم را با نگاه به تصویر آینه ایم بسپارم. بچگی هایم را، شکست هایم را، همه ی پل هایی که اشتباها ساخته ام یا خراب کرده ام را و همه ی درد هایی که مثل خوره روحم را خورده اند. با سرزندگی ساختگی می گویم سلام دانشجوی جوان! و دلواپسی می ریزد توی کله ام! چکار قرار است بکنم؟ آینده چگونه خواهد بود...؟!

روزها می گذرد... تب اول مهر می افتد. همه چیز مثل سابق است، فقط رنگ و بویش شدت یافته است. 13 آبان می رسد و برای اولین بار به ذات کلمه دانشجو دقت می کنم! جویش جویش جویش! چه چیز را باید بجویم؟ تصویر دانشجو های اطرافم در ذهنم دوباره نقش می بندد! کدام جویش!

16 آذر می رسد. دانشگاه تهران را گیت گذاشته اند، تا فقط دانش جو ها داخل شوند! دانش جو ها هم یعنی کسانی که کارت دانشجویی دارند. دانش جو هایی که گویا کارت هم دارند گیت ها را می شکنند دعواهایی درست می شود. می گویند دانش جو یی هنوز در کماست! روز شهادت آذر شریعت رضوی، مصطفی بزرگ نیا و احمد قندچی را گذاشته اند روز دانش جو. چه چیز را می جویم؟

استاد ریاضی حضور غیاب می کند، غایب زیاد داریم. به آقای جمعه که می رسد می گوید "ایشون ارزش سرمایه های کشورش رو می دونه ها! تا حالا غیبت نکرده."  و من یادم می افتد که زیر دین هستم! زیر دین مردم و دولت! پولی که برای تحصیل من صرف شده است. و یادم می افتد که صندلی ای را گرفته ام . صندلی ا ی که باید رویش دانش "جو" باشد! همان جا با خودم عهد می کنم که دانشجو باشم ولی دانش چیست که من بجویمش؟ ریاضی دوم دبیرستان؟ جغرافیای بدن انسان؟ اگر این طوره چرا بزرگداشت یک مقام علمی را نگذاشته اند روز دانشجو؟ مثلا ابن سینا یا دکتر حسابی ای کسی؟ دانش با علم فرق دارد؟ من لایق اسم دانش جو هستم؟ اصلآ در جایی ایستاده ام که بشود در آن دانش جویید؟ دانش داروسازی؟ سرم به دوران می افتد...

چه خبره؟؟؟!!!

View Full Size Image 

به نظر شما چه مسئله ای اینطوری این دوست گرامی رو متعجب کرده(که حتی از تعجب دهنش کف کرده)؟؟؟؟!!!!!  اینکه:

۱.دخترا کلاس رو برای دو روز تعطیل میکنند تا برند خونه!

۲.آقای متقی در کمتر از یک ساعت امتحان شیمی رو تموم میکنه!

۳.خانم فرزان حدود یک هفته پست نمیذاره!

۴.همه ی پسرها(حتی سلطان)سر امتحان شیمی آستیناشونو با حرکتی انتحاری میزنند بالا!

۵.نماینده ی اسبق که به نظر خیلی چپش از استاد پره بعد از کلاس هفته ی پیش مخلصم چاکرمی راه بندازه اون سرش ناپیدا...!

۶.سر کلاس آناتومی عملی یکی از دخترخاله ها باد توی قبقب میندازه و از استاد میپرسه:ببخشید این سوراخ که توی بطنه برای چیه؟(نوع سوال همین حدودا بود).حالا این سوراخ در اصل برای آویزون کردن قلب به تنه ی اصلی بود!!!!

گزارش فوق سری - سه

هورااااااااااااااااااااا! ما دیگر دانشجوی صفر نیستیم! شده ایم دانشجوی 5/0 ، نیم ترم گذشته! روزتان هم مبارک! دمبتان هم سه چارک!

می دانم خیلی دلتان برای "گزارش فوق سری" تنگ شده. با توجه به تماس های مکرر شما در دو هفته ی گذشته و اینکه از  3-4 روز پیش، با پلاکارد، دم در خانه ی ما تجمع کرده اید  و عاجزانه از ما خواسته اید برگردیم، به خاطر گل روی شما گفتیم برمیگردیم... دیدید برگشتیم؟ سنجد!

در هفته هایی که گذشت سوژه فراوان بود و حوصله کم. محض اطلاعتان عرض (و طول نیز!)  می کنم که سیاق گزارش فوق سری از این به بعد کمی تغییر خواهد کرد و احتمالا هر هفته به طور منظم روی" ایر" نخواهد رفت؛ الزاما "ترین های هفته" نخواهد بود؛ کوتاه و بلندیش متغیر خواهد بود؛ به هر چیز و هرکسی گیر خواهد داد (حتی شما استاد عزیز!)؛ و خلاصه اینکه از آنجایی که "صلاح مملکت خویش خسروان دانند" و در این بیت، هیچ اشاره ای به "مریمان" (یا احیانا فرزانان) نکرده و در نتیجه هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد و من حتی اگر "خسروه" باشم، عمرا "خسرو" نیستم و لذا به شاعر چه که... ای بابا! جمله را گم کردم! آخر هرچه جمله بلند تر باشد و نشود هیچ چیز ازش فهمید، باسواتانه تر است !

همه این هایی که هیچی ازش نفهمیدید به زبان عوام (!) به این معنی است که "از این به بعد گزارش فوق سری را هرجور و هر وقت و به هر شکل که عشقمان کشید می نویسیم!" جهت کسب اطلاعات بیشتر، بوووووق بزنید!

 

من چرا بوق می زنم؟

اصولا شیوه ی ایولی که دوستان برای انتشار عکس معارفه (که هیچ نسبت فامیلی با عارفه ندارد!) به کار بستند در راستای اثبات این مهم بود که "چیز" (دقیقن فقط چیز!) به درد نخوری به نام گروه که توسط موجود الاف (علاف؟) و بیکاری مثل من راه اندازی شده، چیزی در حد قاب دستمال است. گرفتید؟

 

رفقای خوب

در شیشه ای فرعی دانشکده پزشکی را دیده اید؟ هفته ی پیش از این در، به عنوان سلاح سرد استفاده شد. یک روز که فاطمه حسن زاده و شرکا به همراه آقای شیخی و شرکا داشتند می رفتند که زمان امتحان "نقاشی و رنگ آمیزی" (بافت عملی!) را تعیین کنند، ابتدا بقیه رد شدند (!!!) ، بعد آقای شیخی رد شد و بعد فاطمه حسن زاده که روی معرفت و کوه و اینها زیادی حساب کرده بود؛ خواست رد شود که آقای شیخی در را ول کردند (یا هل دادند!) تا به شدت به دماغ فاطمه برخورد کند! کلن ایول... این هم روش خوبی است برای انتقام گرفتن و صاف کردن خرده حساب های کهنه!

 

آقای جلوخانیان

این آقا چون یک بار از کمبود سوژه اظهار نگرانی کردند، از این به بعد، از بند کفششان هم سوژه "می جوریم"!

پنجشنبه ی امتحان بیولوژی، حدود نیم ساعت قبل از امتحان، راهروی هدایتی را دخترهای 87 قرق کرده اند. در همین اثنا آقای جلوخانیان با اعتماد به نفس کامل، پا به راهرو می گذارند و بلافاصله خود را در محاصره ی جماعت بیولوژی  خورده ی نسوان می بینند. ایشان بدون اینکه خود را از تک وتا بیندازند، سوت زنان تا ته راهرو می روند و بعد بر می گردند و از راهرو خارج می شوند. (در را هم پشت سرشان می بندند!!!)

 

بدبخت بیچاره ها

استاد تربیت بدنی (از نوع بانو!) اعلام می کند که برای پایان ترم، یکی از موارد امتحانی، دوی 540  متر خواهد بود و برای تمرین، بچه ها را 15 دقیقه می دواند! بعد از گذشت این دقایق شوم، در حالی که ورزشکاران دلاور، روی زمین ولو شده و نفس های آخرشان را می کشند، استاد اعلام می کند که دوی 540 متر در واقع 2 دقیقه است، با این حرف، همه ی ورزشکاران به دار فانی آویخته می شوند!

 

خوش خبر

دوستان آقای انوشه، در "تریا دندون" (اسمش همین است، چانه هم نزنید!) نشسته اند و برای خودشان رانی و کلوچه نادری (!) می خورند که آقای انوشه؛ نفس نفس زنان از راه می رسد. دوستان هم که حال خریدن یک رانی دیگر را ندارند (پولش باور کنید مهم نیست!)، و نیز احساس می کنند که دلشان برای خندیدن لک زده روش جالبی به کار می برند و با یک تیر، سه-چهار تا نشان می زنند: به آقای انوشه اعلام می کنند که نمرات بافت شناسی را در دانشکده پزشکی زده اند و او از 43 نمره، 13 اورده! در همین لحظه رنگ از رخ آقای انوشه می پرد و ضربان قلبشان می رود روی 500 (!) و سیستم سمپاتیک شروع به عمل می کند و 2 لیتر آدرنالین ترشح می شود (!!) و همه ی اینها باعث می شود که آقای انوشه از "تریا دندون" تا "دانشکده پزشکی" را مثل اسب بدود و از موانع بپرد و کوه ها و صحراها و دریاها را زیر پا بگذارد و از باد سبقت غیرمجاز بگیرد و در عرض جیک ثانیه خودش را به محل نصب نمرات برساند و در حالی که نفس راحت می کشد، ببیند که نمره اش 13 نیست، بلکه 5/13 است!(بالاخره 5/0 نمره هم خودش خیلی است!) حالا آقای انوشه برای تکذیب این خبر باید بیایند نمره واقعی شان را اعلام کنند! کلک خوبی بود. نه؟

 

 

بچه غیر شهرستانی

یک آقای ناشناسی به نام م.ط، گفته اند که دیگر بهشان گیر ندهیم، ولی چون ایشان خیلی گیر خورشان خوب است، ما مجبوریم! (شما نشناسیدشان! قول بدهید!)

نماینده ی کلاس برای آمارگیری، از شهرستانی ها می خواهد که دستشان را بالا بگیرند. آقای م.ط هر چه بهش اصرار می کنند و برایش توضیح می دهند، راضی به بالا بردن دستش  نمی شود. توجیهشان هم این است که :"من تهرانی هستم، نه شهرستانی!!!" خوب راست می گوید بنده خدا!

 

Ladies First!!!

هی ما می خواهیم به این درفشانی قدما توجه نکنیم، ولی ظاهرا دیگران خیلی توجه دارند.

سری سوم امتحان دهندگان امتحان "رنگ آمیزی" مثل سالن استقبال فرودگاه یا جلوی  در اتاق ...... (شما فرض کنید اتاق عمل!) بیمارستان چسبیده اند به در شیشه ای و با نگرانی به داخل آزمایشگاه نگاه می کنند. با آغاز قرنطینه ی سری دوم، همهمه ها اوج می گیرد و آقایان که زورشان بیشتر است، فشار آورده و تمام محدوده ی در ورودی را پر می کنند و خانم ها را به عقب می رانند تا با باز شدن در، خودشان اول از همه بروند داخل. خوب تا اینجای کار، دخترها کلن متقاعد شده اند که باید برای سری بعدی منتظر بمانند. بعد یک آقای باشخصیت و محترم و دمش گرم و اینها می آید و در را باز می کند. با باز شدن در، آقای شیخی اول از همه وارد می شوند ولی... آقای در باز کن (!) ایشان را به بیرون هل می دهد و با صدای رسا اعلام می کند: "اول خانوما بیان برن تو!!!!!!!!!!!!!" بعد تصور کنید که آقای شیخی مجبور است در آستانه ی در بایستد تا دخترها رد شوند! می دانید در این لحظه قیافه ی آقای نماینده، آدم را به یاد چی می انداخت؟ یاد آدم هایی که دارند در اوج خنده و شادی، جوک تعریف می کنند و بعد دستی از غیب یک عدد سیلی می خواباند زیر گوششان!

هدف از این قسمت، فقط این بود که ... هیچی! هدفی نداشت! ولی خدایی باحال نبود؟ اگر آقایان از این شوخی ناراحت شدند، ما حاضریم با گل و کمپوت بیاییم معذرت خواهی. رسمن!

 

حاضر جواب

هم قطاران پزشکی ما، از بد روزگار، با استاد بهداشت رو به رو می شوند (ما هم آنجا هستیم). استاد مذکور که تازگی ها با بچه های داروسازی آشتی کنان و شیرینی خوران داشته و خیلی شنگول است، با آخر آخر آخر تلاشش برای بامزه بودن، از این دو تا آقای پزشکی می پرسد:" ما رو نمی بینید خوشحالید؟" این دو نفر هم نه می گذارند نه بر می دارند، بدون لبخند می گویند:"خیییییییییییییلی!!!!" کلن دمشان خیلی خیلی خیلی گرم، داغ، جوش!

 

اتحادیه صنف نانوایان، شعبه دانشکده داروسازی!

خوب حالا ما یک چیزی گفتیم آقای م.ط! دلتان می خواهد با هم کل کل کنیم؟ خوب اشکالی ندارد! بچرخ تا بچرخیم!

بعد از اینکه آقای جلوخانیان، سر امتحان بافت، تیریپ خمیر ورز دادن گرفتند و ما سوژه شان را گرفتیم، امروز همه ی پسرهای کلاس، دسته جمعی برای حمایت خاموش از قشر زحمت کش شاطر، آستین ها را بالا زده به دوئل با آقای مورتیمر رفتند! هدف هم که اصلن سر به سر ما گذاشتن نبود!

منابع غیر موثق می گویند که ایده برای آقای م.ط بوده؛ منابع موثق می گویند که نبوده! حالا شما به منابع چکار دارید؟ مهم اینه که کار پایه ای بود!

البته همه هم که هدفشان نانوایی نبود. مثلا آقای نادری کلن آستین نداشتند و از این بابت خیلی مورد ملامت دوستانشان قرار گرفتند؛ آقای صدیقی داشتند می رفتند که حساب بدهکارهایشان را برسند (!)؛ و آقای شیخی آستین هایشان را بالا زده بودند چون می خواستند جگر به سیخ بکشند و روی آتش بگذارند!!!

 

بدو... بدووو... بدووووووووووووو

در حالی که ما در کف 15-20 تا سوالی که بلد نبودیم مانده بودیم اساسی! آقای متقی که در ماراتن پوززنی (امتحان شیمی) شرکت کرده بودند، خودشان تنهایی موفق به کسب مقام های اول تا پنجم شدند!

نفرات ششم و هفتم و هشتم این رقابت ها به ترتیب عبارت بودند از: خانم پایدار، آقای م.ط و خانم ریاحی! سایرین (شامل "بقیه" و دوستان زبل!) همگی دسته جمعی اصلن به خط پایان نرسیدند!

 

اوووپس

من با مغز رفتم توی تیر چراغ برق، سیما سیف آبادی با ضربه ی توپ والیبال پهن زمین شد، یک نفر که نخواست نامش فاش شود خورد به شیشه و...  الان خیلی خندیدید؟ اگر آنجا بودید و می دیدید خیلی بیشترتر می خندیدید! ولی امیدوارم هرکس به این وضعیت مردم بخندد، سه تا اتفاق برایش بیفتد: یا موقع بالا رفتن از سن، در جشن فارغ التحصیلی، پایش برود روی بند کفشش و در میان تشویق حضار تا وسط سالن قل بخورد! یا اینکه توی توالت پایش لیز بخورد و بیفتد زمین و نتواند از جایش بلند شود تا نیروهای امدادی بعد از نیم ساعت، بیایند و از کف توالت جمعش کنند (هرچی گفتی خودتی!)! یا اینکه از همه بهتر، سوسک شود!

 

جواب های، یوهاهاهاها است!

ساعت 11 که ما توی کلاس دکتر پورحسین نشسته ایم و چراغ ها خاموش است (!) در عرض 5 دقیقه، 789 بار درکلاس باز می شود و یک عدد کله ی ترم هفتی (!) از لای در به داخل کلاس نگاه می کند و با دیدن استاد، می رود بیرون. عارفه واعظی و فاطمه حسن زاده که احساس کرده اند که "عقل هرچیزی به از آدمیزاد است!" روی برگه، با خط درشت می نویسند: "سرک نکشید، کلاس داریم."و به در کلاس می چسبانند. چند دقیقه بعد، دستی در را باز می کند و همان برگه را پشت و رو از داخل به در می چسباند. روی برگه نوشته شده:" امتحان داریم . اونجا هم محل امتحانمونه!" عارفه و فاطمه به این نتیجه می رسند که تئوری "عقل هر چیزی" استثنائن اینجا کاربرد ندارد و قول می دهند که دیگر سر به سر بزرگتر از خودشان نگذارند! چرا که آن چیزی که ترم هفتی ها در پاره آجر می بینند، ما ترم یکی ها کلن نمی بینیم!

 

فرانشیز، فرانسیس، فرانسوسیس،  فرنی، فرفری!

یکی از بچه ها که پدر و مادرش هردو داروساز هستند و شما هم مسلمن اصلن نمی دانید که او چه کسی است و اینکه او اصلا دوست من نیست و هیچ وقت هم نماینده ی کلاس نبوده و ف.ح هم نیست، حدود نیم ساعتی صحبت می کند درباره ی اینکه فرانشیز داروخانه ها را قطع کرده اند و داروسازها خیلی طفلکی واقع شده اند و اینکه امروز همه اعتراض می کنند . هر سه کلمه، یکبار هم از کلمه ی فرانشیز استفاده می کند. طبیعتن ما هم که دیگر خودمان را داروساز حساب می کنیم ، هی سرمان را مثل بز تکان می دهیم و با این فعالیت نفس گیر و دشوار، حمایت های همه جانبه مان را اعلام می کنیم. بعد از نیم ساعت، بالاخره یکی از ما شنوندگان، جرات به خرج دادیم و پرسیدیم: "این فرانسیس که هی میگی یعنی چی؟"

تکلیف منزل/خوابگاه: درباره ی اینکه بالاخره فرانشیز یعنی چه، تحقیق  کنید. 6 نمره پایان ترم!

 

بخواب آرام

آقای دکتر فصیحی علاوه بر اینکه استاد خیلی خوبی هستند، خیلی هم حواس جمعی دارند. از این به بعد مراقب خوابیدن و بیدار شدنتان سر کلاس باشید!

همه که مثل استاد ریاضی نیستند که اگر رسمن با متکا و پتو بیایید سر کلاس یا با خودتان ضبط استریو بیاورید یا با لپ تاپ کار کنید، برای خودش مزه بریزد و بخندد! دکتر فصیحی حتی به خواب آلودگی چشمانتان هم گیر می دهند و توصیه می کنند که سرتان را تکان دهید تا خواب از سرتان بپرد! برای دکتر فصیحی پیشنهادات زیر را ارائه می کنیم:

1)     پخش شیر و نان و پنیر و خرما سر کلاس برای تقویت بنیه ی ذهنی

2)     دادن آب هویج به لژنشینان کلاس برای قوه ی بینایی

3)     5دقیقه نرمش میان درس برای جلوگیری از کرختی

4)     توزیع دهانشویه ی فلوراید برای پیشگیری از دندان درد

5)     استفاده ازکتاب های رنگ آمیزی برای ملکه ی ذهن کردن ساختارهای مولکولی

 

 


این دفعه استثنائا پاورقی نداریم!

روز دانشجو مبارک

من می خواستم این پستا را دیروز بیذارم ولی به دلیل بلای خانمان سوز امتحان شیمی نشد مثل اینم که امتحان مشکل بود و وعده ی ما باید روز 25 ام (حذف اضطراری )باشد .

خب قدیم وقتی جوون تر بودیم می گفتن قدر دوران دبیرستان را بدونیم که دیگه مثل این دوران وجود نداره ما هم با کارای بد همیشه دم دفتر وایساده بودیم(یک نمونه اش این بود که توی اردیبهشت هوا گرم بود ومعلم زمین شناسیمون آسم  داشت  روی پنکه را با کمک چند تا بچه های پایه پر گچ کردیم و وقتی معلم سر کلاس اومدو پنکه را روشن کرد کلاس پر گچ شد ومعلمون مجبور شد کلاس را تعطیل کنه و به دلیل وجود بیسیم چی بنده دو روز دم دفتر بودم) البته الان پیر شدم و دیگه نمیتونم این کارا را بکنم اگر شمام از این کارا می کردید چند تا شا بنویسید..... اما حالا ما دانشجوییم (بعد از گذر امتحان کنکورکه خدا خرابش کنه) حالا بهمون میگن قدر این دوران را بدونیم ولی نمیدونیم وقتی درسمون بعد نه سال تمام شد (بدلیل درس نخوندن) می فهمیم چه دورانی را از دست دادیم  نباید این دوران را با دل خوری از هم خراب کنیم پس  با هم باشیم.

           

 بیاید یک خورده با حال تر باشیم پشت هم باشیم مردانگی  داشته باشیم  دانشجویی یعنی با حال بودن و با هم خندیدن معرفت داشتن  گذشت کردن و...  نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تولد یک پسر خاله!

من کلن نمی فهمم که چه معنی داره که شماها همگی دسته جمعی با فاصله ی دو_سه روز به دنیا میاید؟ خوب اینجوری ما هی باید پست تولد بریم و توی یه هفته 2-3 بار شیرینی بخوریم، بعدش تا چند هفته هیچی شیرینی نداریم! خب امسال که گذشت، لطفن سال دیگه که خواستید به دنیا بیاید، رعایت این موارد رو هم بکنید!
خواستیم بگیم که تولدتون مبارک آقای صدیقی، پسر خاله! صد سال به این سال ها! در ضمن تولد خواهر دوقلو تون (طبیعتا دختر خاله!) هم مبارک. اون هم صد سال به این سال ها!
خوب قرار شد که از این به بعد هرکس تبریک میذاره با پیشنهاد روش بذاره!
این هم پیشنهاد روش:
من یک کتاب و یک فیلم می خوام بهتون پیشنهاد بدم آقای صدیقی. کتاب "دنیای تئو: داستانی درباره ی تاریخ ادیان" نوشته ی "کاترین کلمان". کتاب قطوری هست ولی چون به صورت داستان نوشته شده خوندنش خیلی راحته و خیلی هم برای همه (همه ی همه) مفیده. خود من که خیلی ازش استفاده کردم. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد. فیلم پیشنهادی من هم فیلم "نجات سرباز رایان" هست به کارگردانی "استیون اسپیلبرگ". این هم فیلم خیلی قشنگیه (البته اگر از صحنه های دست و پای کنده شده و مغز متلاشی شده و روده های بیرون ریخته حالتون به هم نمی خوره!!!).

خلاصه اینکه براتون آرزو می کنیم که همیشه در حال زدن رکورد خودتان باشید در تمام زمینه های مثبت.
موفق باشید.

می جنگیم! یا حکایت "همه ی روزهای هفته سه شنبه است به جان خودم!" از کتاب تاریخ بی حقی!

گویند که در بلاد دانشگاه اصفهان و در حوالی سلف علوم پزشکان و در قلمرو داروسازان، در یک صبح زرد پاییزی در سنه ی 1387 شمسی تبریزی، در دوره ی حکومت سلطان علی شیخی دارانی و صدارت بانو فاطمه حسن زاده بنت استاد (!)، در منطقه ی روح الامین، نبردی در گرفت به آذر ماه ترم یک!
 " یکی داستان است پر آب چشم / دل نازک از استاد آید به خشم"
یکی بود، استاد سقایی نام، که کیمیا درس بداد و جهت شکنجه ی رعیت های دانشجو، امتحان همی بگرفت از رساله ی "در باب کیمیای عام" (شیمی عمومی)، از شیخ شارلز بن مورتیمر. پس جماعت رعایا را بگفت که سه شنبه امتحان می بگیرم اگر مایل به تعویق نباشید. که من بسیار دادگرم و رضایت رعایا بهر من به مانند مهر استاندارد همی باشد!
رعایا طبق رسوم رعایا گری، بگفتند ما یکشنبه روز، امتحان همی دهیم تا رستگار شویم. پس در غایت دموکراسی و چنان که سلطان شیخی دارانی گوید: "همانند موجودات متمدن" به شور گذاشتند و به تصویب اکثریت کمیسیون "وی جی 87" رساندند. همگان بسی خوشحال گشتند و به اقبال خویش بنازیدند و به افلاک درود فرستاند؛ جز اندکی! آن اندکی، بسی بر سر سلطان داد همی زدند. پس دادخواهی نزد دکتر سقایی ببردند و از او احقاق حقوق مسلم غیر هسته ای خود بکردند! در همین باب، دکتر سقایی نماینده را نزد خود احضار کرد و مقادیر زیاد، داد همی زد و پرخاش همی کرد که :"مگر من مسخره ی شما همی باشم؟"
نتیجه این شد که از حاصل آن روز دو عدد نماینده ی عصبانی ِ خشن ِ پشیمان ِ متلاشی شده باقی بماند به علاوه ی مقادیر بالای آبغوره! در این راستا، طبری در "چرندیات طبری" (ادامه ی تاریخ طبری!) نوشته: "نماینده ها یکان یکان، سر بر دیوار همی کوبیدند و تا سحر اشک همی ریختند و به پایه ی صندلی نفرین همی کردند!" در میانه های شب تار، صدر اعظم، فاطمه حسن زاده، اعلام نمود که "من دیگه نماینده نیستم!" و به هیچ نحوی از انحاء، حاضر به پیاده شدن از خر شیطان بنشد... پس مریدان گرد هم آمدند و میرزا مریم خانم فرزان (!) را به معاونت صدر اعظم برگزیدند، تا بلکه پس از اندک مدتی او بی خیال خر شیطان شده و به صدارت بر گردد.
چو فردا بشد، دو نماینده خفتان بر تن و کلاه خود بر سر و گرز گران در دست و "دل پر ز آه"، رو سوی بلاد دانشگاه گذاشتند تا حق همه را بدون استثنا کف دستشان نهند. و چنان شد که از صبح علی الطلوع، هر آن کس که این دو را بدید، بر خود بلرزید از هراس! و پا به فرار همی گذاشت.
"کنون رزم شیخی و حسن زاده شنو/ دگر ها شنیدستی این هم شنو" (وزن مصراع اول هیچ ایرادی هم ندارد!!!)
در باب نبرد تن به تن بیرون در کلاس، میان مورخان اختلاف هست. بیهقی در کتاب "حسن زاده نگو یه دسته گل" می نویسد: "حمله ی اول را شیخ علی دارانی (صفت مقلوب => قلب شده از "علی شیخ دارانی"!) انجام بداد که داد اول را بزد و بعد با گرز بر سر فاطمه حسن زاده بکوبید!" ویل دورانت اما، در "تاریخ بی تمدن" نوشته: "بیهقی کلن غلط خورده، هر دو با کمان و تیر زهر آگین بر هم شلیک کردند!" با این حال در این مسئله کلیه ی مورخان اتفاق نظر دارند که: "صدای نبردشان تا لژ کلاس روح الامین به گوش می رسید" خلاصه اینکه "به فریاد آنان در آن راهرو / زمین شش شد و آسمان چهل و دو!" (آرایه اغراق)
در نهایت میرزا مریم فرزان قصد میانجیگری بکرد و پای در میدان جنگ بگذاشت، که در بدو ورود، چنان نگاه زهرآگینی از سلطان علی شیخی بدید که "جهان تیره شد پیش آن نامدار!" امروز که از آن واقعه 7-8 ساعت می گذرد، هنوز او نفهمیده که تقصیر او در جنگ چه بود که آن طور کتک خورد!
پس با این میانجیگری، دو جنگجو به کلاس بازگشتند تا شاهد متلک های نفرت انگیز استاد ریاضی باشند. (در همین میان، عده ای که نخواستند نامشان فاش شود، غیرتی همی شدند و قصد کتک زدن استاد همی کردند! عده ای نیز خنده همی کردند که گفتند: سرشتشان به خنده آمیخته شده و دست خودشان نیست!)
پس در آن ساعت که آسمان سیاه و زمین سیاه و هوا سیاه شده بود، سلطان علی شیخی "چنان نعره ای زد در آن پهن دشت/ که روح الامین کوه پولاد گشت"  و در حالی که از خشم برخود می لرزید بگفت : "کارتان بسی چیپ بود، اصلن خوشمان نیامد" پس غریو شادی از مریدان بخاست و "احسنت" همی بگفتند و شیهه ی شادی همی بکشیدند و "ایول" ها روانه ی سلطان بکردند! از سوی دیگر نعره ی مخالفان به پا خاست که :"شما اصفهانی ها خیلی نامرد همی باشید، بی تربیت ها!"
در همین اثنا، میرزا محمد جواد خان صدیقی از جای بخاست که غائله را ختم به خیر کند و به کرات گوشزد کرد که: "به هر حال شما دخترید و بسی رقیق القلب همی باشید و دلتان برای مامان جانتان تنگ می شود و خلاصه اینکه دخترها موشند و مثل خرگوشند!" که ما در کف همی ماندیم که آیا پسرها دلشان برای مامان جانشان گشاد می شود؟! و بانو شقایق حیدر پور، که از بانوان دربار است، به بانگ بلند بگفت: "ببخشید که پسرها تنه درخت همی باشند!!!" و مریدان را جمله وقت خوش گشت و قارت قارت بخندیدند!
در آخر با حسن ختام سخنرانی غرای حضار، رای گیری ثانویه ای صورت گرفت و که به گفته ی کیکاووس بن قابوس بن وشمگیر: "بسی همگان جوی های سرشک بر گونه روان ساختند"
در ساعات بعد، 176736178 نفر از هم عذر خواهی بکردند و از کرده اظهار ندامت. (حذف فعل به قرینه کشککی!)
پس عارفه واعظی در این میان سر بر آورد که :"خدا را شکر که چیزی به هم نریخت!" مورخان سوالی مطرح کرده اند که: "می شود بگویید دقیقن چی یه هم نریخت؟؟!!"


پی نوشت: این مطلب را به طنز نوشتم که اگر کدورتی پیش آمده, دور هم به ریش (و ایضا سبیل) هرچه کدورت است بخندیم و به دوست بودنمان ادامه بدهیم!

پی نوشت 2: اولین باری که من با آقای شیخی برخورد داشتم، ایشان بدون درنگ شروع به داد زدن سر من کردند. در موارد بعدی هم چند باری که با ایشان صحبت کردم هر بار اعلام کردند که چه درباره ی وبلاگ، چه گروه و ... قصد سرویس کردن دهن مردم، گرفتن حال مردم و ... را دارند! یک بار قصد کشتن یک نفر را داشتند! امروز یک بار صدای داد زدنشان از بیرون کلاس به گوش رسید، چند بار رسما سر تمام کلاس فریاد زدند! یک بار جوری به من نگاه کردند که من دلم خواست تا منتهی الیه راهرو فرار کنم! کلا ایشان یکی از خوش اخلاق ترین آدم هایی هستند که من تا به حال دیده ام _جمله با معنای معکوس (لااقل در برخورد با ما!)! بعد می دانید خوبیش چیست؟ اینکه آقای شیخی بعد از هربار داد زدن، از فرد دادخورده معذرت خواهی می کنند و با اصرار به همه می گویند که: "من کلن آدم خوش اخلاقیم، من خیلی ریلکس و بی خیالم، من اصلا تیریپم داد زدن و عصبانیت و اینا نیست!!!" ببینید آقای شیخی، حق مسلم هر کسی است که عصبانی بشود و داد بزند، اما خواهش می کنم دفعه ی بعدی نگویید که من آدم خوش اخلاقیم و تیریپم اند بی خیالی است!

پی نوشت3: تشکر از آقای شیخی و خانم حسن زاده که خیلی برای کلاس زحمت می کشند ولی به گمانم ما خوب ازشان قدردانی نمی کنیم.

پی نوشت 4: تشکر از آقای صدیقی به خاطر تلاششان در آرام کردن کلاس.

پی نوشت 5: تشکر از بچه های شهرستانی که گذشت کردند.

پی نوشت 6: تشکر از همه ی شما که هیچ دعوایی را مزمن نمی کنید و به دوستی ها اهمیت بسیار بیشتری می دهید.

پی نوشت 7: این هفته گزارش فوق سری را نرفتیم چون اوضاع به هم ریخته تر از آن بود که کسی به گزارش فوق سری اهمیت بدهد. هفته اینده گزارش دو هفته را با هم می زنیم.

برنامه ی موبایل برای داروسازان و زنگ موبایل اقای دیازپام

این برنامه یک فرهنگ دارویی است و در بار ه ی داروها و خواص سنگها و داروی گیاهی و ... مطالبی دارد چون بدرد می خوره  حتما دانلود کنید چون فرمت جاواست به بیشتر گوشی ها می خوره برای دانلود روی فرهنگ دارو کلیک کنید. (احتیاجی به ان زیپ کردن ندارد)

فرهنگ دارو

زنگ موبایل اقای دیازپام(ابته گوشیتونا سایلنت کنید که مثل ایشون زنگ نزنه)(به دلیل وجود تقاضا زیاد براتون گذاشتم)

زنگ موبایل دیازپام

تقارن و شانس و باقی قضایا!

 

قشنگیش می دونی چیه؟ اینکه ما کلی ذوق می کنیم که شیرینی میگیریم واسه تولدها و در ضمن به بهونه ی تولد مردم هی پست می ریم اون وقت ملت هم نامردی نمی کنن دوتا دوتا(البته با فاصله یک روز) متولد می شن! ما هم که از رو نمی ریم دوتا پست پش سر هم آپ می کنیم.

            سحر احمدی عزیزم تولدت مبارک.

البته تولد سحر فرداست ولی چون منابع اگاه گفتن امروز شیرینی میارن ما هم رفتیم پیشواز!

 پیشنهاد: تاسیان ابتهاج رو خوندی ؟ مجموعه شعر های نوی ه.ا.سایه  از نشر کارنامه؟ توضیح زیاد نمیشه راجبش داد تازه به قیافه منم نمی یاد! خیلی ناامید نیست، شعر شبه سیاسی زیاد داره ، سنگین نه ولی بزرگونه و شسته رفتست و اگر خوندی و دوستش نداشتی به عنوان جریمه  6 دور دور وبلاگ کلاغ  پر می رم!

پ.ن: چقدرممنون که من دو هفته نبودم  هیشکی دلش برام تنگ نشد سراغمو نگرفت! راستی آیا چرا یه عده سر نمی زنن  خانم ها آقایون بلاگتونو همسایه ها قبضه کردنا( البته ما از شما همسایگان نازنین هم ممنونیم که میان ، بر نخوره  لطفآ)

خب حالا که بازار موضوع جدید و سری پست جدید داغه منم یه تغییر کوچولو تو نحوه ی تبریک تولدها بدم. حقیقتش برای تبریک تولد باید پستی بذاری که در عین شاد بودن مفهومیده هم باشه و در ضمن کوتاه که نویسنده های  دیگه سرت غر نزنن که صفحه رو باعث می شی دیر باز شه! و خب چون اصولآ تو کتابخونه من همچه چیزی  کم پیدا می شد، گفتم به جای نوشته های  پرتمطراق  و چرب و خوشکل تولدی ( رجوع شود به پست مربوط به تولد سارا) پیشنهاد های ساده و دوستانه به هم بدیم. مثلآ یک کتاب خوب ، یک جای قشنگ ، یک فیلم قابل توجه  رو معرفی کنیم تا دردرجه ی اول شخص مورد تولد و در عین حال همه ازش استفاده کنن. به بقیه  هم پیشنهاد  می کنم بعلاوه تبریک پیشنهاد هم بدن تا هم از اون حا لت templateخارج شه تبریک ها و هم اینکه از روی پیشنهاد ها با سلیقه هم آشناتر بشیم. 

بعد از این مقدمات خیلی روده درازوار می رسیم به نکته ی اصلی متن:

   نسرین کیایی جان تولدت مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!
ببخشید که این همه از جای پستت رو گرفتم!
تنها پیشنهادی که امروز می تونم بهت بکنم این که  بشین زیست بخون! میگن امتحان های دکترپورحسبن سخته! غیر از اون چون اهلesf نیستی یک محل دوست داشتنی  رو واسه پیاده رویی پیشنهاد می کنم با توجه به اینکه این دو روزه به لطف اکثریت کلاس امتحان داری و نمی تونی خونه باشی روز تولدت!
حد فاصل بین پل خواجو و پل فردوسی همین دست دانشگاه . به جرئت می تونم بگم این قسمت بلندترین و قشنگ ترین درخت هارو بین پل های دنبال رودخونه داره  و در ضمن نزدیک پل فردوسی هم یک آیس پکیه بزرگ هست که می گن(اونایی که زیاد زیاد آیس پک می خورن) خوشمزه ترین آیس پک های اصفهان رو می پزه!!!!!!! پیشنهاد سهل الوصولیه امیدوارم  بهش سر بزنی !

باز هم یک بخش جدید

این بخش شامل سوالات طنزیه که توسط هویت و حامد طرح میشه

پس برای قشنگ تر شدن وبلاگ خودتون ما رو از جوابای خودتون بی نصیب نذارین

اولین سوال:چرا داداش کایکو دستمال قدرتشو میداد میتیکومان واسش نگه داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

بلوتوثامون هنوز آنه

۲/۹/۸۷ کلاس شیمی

خانم حسن زاده:بچه ها بلوتوثاتونو آن کنید عکس های معارفه رو بفرستم

پسرها:چی؟

خانم حسن زاده:بچه ها بلوتوثاتونو آن کنید عکس های معارفه رو بفرستم

پسرها:باشه

در این لحظه بلوتوث ها آن می شود و بچه ها بدون توجه به استاد به صفحه های گوشی های خود خیره و مشغول سرچ بلوتوث ها می شوند تا ببینن کی با چه اسمی آنه.

حامد:مهیار چیزی واست اومد؟

مهیار:نه واسه تو چی؟

حامد:نه چیزی نیومد.

انوشه:میگن حجمش زیاده دیر میرسه.

بچه ها بعد از نیم ساعت آن بودن بلوتوث ها رو آف کردند.

بعد از کلاس شیمی

بچه ها مات و مبهوت از هم می پرسن:پس چی شد این عکسای معارفه؟

ووووووووووووو هنوز این مسئله که چه جوری شد که عکسای معارفه به دست پسرا رسید در پرده ای از

ابهام قرار دارد.

 

 

 

حکایت من و فید و دوستان!

سلام... من یک بار اخبار گذاشتم استقبال نکردید. البته خیال نکنید من از رو می روم! این بار با آموزش کامپیوتر در خدمت شما هستیم! (دوباره استقبال نکنید تا ضایع بشوم!) این مقدمه را بخوانید تا احتمالا هفته ی آینده اصل اموزش را بگذارم. (اگر ایراد حرفه ای دارد حرفه ای ها به خوبی خودشان ببخشند) چون خیلی از دوستان دور و برم شیوه ی کار کردن با فیدها را نمی دانستند و چون فید رل مهمی در وضعیت امروز اینترنت بازی می کند، حدس زدم چنین مطلبی می تواند مفید باشد. امیدوارم حمل بر خود استاد بینی (!)  و توهین به شماهایی که بلدید نشود. ضرری که ندارد. اگر بلدید نخوانید ولی اگر بلد نیستید خواندنش را به شما توصیه می کنم.
یکی بود یکی نبود. یک روزگاری بود نه چندان دور که من بعد از فراغت از کنکور تصمیم به بازگشت به آغوش دنیای مجازی گرفتم. یک عالمه وبلاگ و سایت کشفیدم که از مطالبشان لذت می بردم. ولی یک مشکل نه چندان کوچک وجود داشت و آن اینکه با اینترنت حلزونی (اضافه ی تشبیهی؛ وجه شبه: سرعت مافوق نور!) ایران،برای باز کردن هر صفحه ی وب به ژانگولر متوسل می شدم و خرج دندانپزشکم بالا می رفت! (چون وقتی این مستطیل گوشه ی صفحه با طمانینه ی تمام، مشغول ذره ذره پر شدن بود، من کیبورد را گاز می زدم!) از آن بهتر اینکه وقتی پس از سال ها رنج و مشقت سرانجام بر امر خطیر باز کردن صفحه نایل می آمدم، تازه معلوم می شد که وبلاگ یا سایت مربوطه مطلب جدیدی ندارد! (بد جوری بور می شدم. نه؟) خوب تصور کنید چه حالی به من دست می داد وقتی مجبور بودم بیش از 30-35 سایت و بلاگ را چک کنم و از بیش از نیمی از آنها دست خالی برگردم. (حتما این وضعیت را تجربه کرده اید یا به زودی خواهید کرد!)
 من هم آن روزها مدتها بود که نام فید و فید خوان را شنیده بودم و این مربع نارنجی رنگی که رویش تصویر امواج دارد یا رویش نوشته شده RSS را دیده بودم (شما هم می توانید موجود مذکور را در زیر پیوندهای همین وبلاگ ببینید.) اما نه او به من کاری داشت و نه من به او. این موجود هم مانند همه ی آن چیزهایی که در وب من ازشان سر در نمی آوردم، مال از ما بهتران و حرفه ای ها بود نه امثال من: آماتور! علاوه بر این، اسم گوگل ریدر را هم شنیده بودم ولی لابد این هم به من ربطی ندارد! خلاصه اینکه من با مشکلی که گفتم می سوختم و می ساختم تا اینکه یک روز... (د ِ ر ِ ر ِ ر ِ ن!)

                                   

 در وبگردی هایم به مطلبی به نام "آموزش کار با فید برای مبتدی ها" برخوردم. مطلب چندان واضح و گویایی نبود اما کنجکاوی مرا برای پی گیری ماجرا تحریک کرد. در پی گیری های بعدی با فید و فید خوان و فید برنر و گوگل ریدر و آن موجود نارنجی رنگ و فرند فید و سایر بر و بچه ها آشنا شدم آنها مشکل مرا برایم مثل آب خوردن حل کردند و بعد از مدتی آنچنان با هم رفیق شدیم که دیگر الان بدون آن ها نمی توانم زندگی کنم!!!
امیدوارم به اندازه ی کافی کنجکاوی تان برای آشنا شدن با این دوستان من تحریک شده باشد... منتظر باشید. همین روزها آشنایی ساده و گام به گامی با این رفقا خواهیم داشت...

کپی پیست

یه چیز باحال تو اینترنت خوندم جالب بود گفتم شما هم بخونید خالی از لطف نیست

 

يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه، ابرى سياه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
- چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنند ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم، اما، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مي گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟

گزارش فوق سری؛ دو

های! هاو آر یو تون چطوره؟ بهش سلام برسونید!
در هفته ای که گذشت، جماعت دسته جمعی مشغول آسیب رساندن به آن زبان بسته ی گوش دراز بودند! طبق گزارش یک منبع غیر موثق، سازمان حمایت از حیوانات مشغول تنظیم شکایت علیه این دوستان است!
(اگر قضیه را نگرفتید معلوم می شود که من بیخود روی توان ذهنی شما حساب کرده ام! _چرا به خودت می گیری؟ تو که خودت فهمیدی؛ با بغل دستیتم!_ همه ی این آسمان ریسمان بافتن ها به معنی "خرزدن" است!!!)

حالا به برگزیدگان این هفته توجه کنید:

شیطنت هفته: آقای تازه وارد سر کلاس ها با گوشی تک تک بچه ها تماس می گیرند و در راستای امر مهم مردم آزاری زنگ گوشی ها را به صدا در می آورند! دستشان درد نکند، کلی می خندیم!
توضیح برای غریبه ها: این موضوع به تنهایی خیلی زیاد خنده دار نیست. وقتی خنده دار می شود که زنگ مربوطه زنگ موبایل آقای دیازپام باشد که برای هونصدمین بار سر کلاس صدایش در آمده! (یک جوری آقای دیازپام را پیدا کنید و مجبورش کنید زنگ موبایلش را برایتان پخش کند وگرنه نیم عمرتان بر فناست!)

افشای هفته: آقای مطلایی که علی رغم در خواست های عاجزانه ی من که "لطفا ناراحت نشوید" ، گویا از شوخی دفعه ی قبل ما ناراحت شده اند؛ افشا کرده اند که دخترها بیش از 35 بار لام ها را ریویو کرده اند! آقای مطلایی لطفا نام شخص یا اشخاص مربوطه را بگویید تا به شایستگی ازشان تقدیر کنیم و اسمشان را در کتاب رکورد های گینس ثبت کنیم!

با کلاسان هفته: اگر خیال کرده اید که نمی شود آبگوشت را با دست خورد و اینکه در این دوره و زمانه دیگر هیچ آدم متمدنی (مخصوصا که بخواهد در آینده دکتر داروساز بشود) با دست غذا نمی خورد باید بهتان بگویم که سخت در اشتباهید. خودم با همین دو تا چشم خودم (به انضمام عینک) دیدم که گروهی از خانم ها/ آقایان دکتر (حدس بزنید!) گرد هم زیر درخت آلبالو گم شدن، سوات داری؟ نه.نه ... ببخشید زیر درخت (الزاما از آلبالو بودن یا نبودنش مطمئن نیستم) نشسته اند و با دست آبگوشت می خورند!!! البته الان از قیافه تان کاملا واضح است که خیلی دلتان می خواهد بدانید این اساتیدِ اندِ کلاس چه کسانی بودند ولی متاسفانه باید خدمتتان عرض کنم که قرار نیست شما همه چیز را بدانید! (دماغت سوخت؟!)

متحول شدگان هفته: همه می دانندکه اکیپ ما، (من، عارفه واعظی، نارنجی، شقایق حیدر پور!) هفته های گذشته لژ نشینان کلاس روح الامین بودیم . در لژ می نشستیم و با خیال راحت حرف می زدیم و کارهای متفرقه انجام می دادیم.  هفته ی گذشته ما متحول شدیم و از لژ به ردیف سوم کلاس نقل مکان کردیم و این بار... جلوی چشم استاد حرف زدیم و به انجام کارهای متفرقه پرداختیم!

ضایع شده ی هفته1: آقای طلایی بعد از کلی تلاش برای خنداندن ملت دانشجو از پشت سر دکتر سقایی، در پایان کار توسط این استاد گرامی طفلکی شدند؛ نافرم! (اگر آقای طلایی از این شوخی ناراحت نشن، هفته آینده با جنبه ی کلاس ایشون هستن!)

ضایع نشدگان هفته2 (!): من و ع.و (ناشناس!!!) شنبه ی گذشته با هدف درس خواندن بعد از کلاس در دانشگاه ماندیم. بعد از نیم ساعت آدرس پرسیدن و راهنمایی گرفتن و بالا رفتن از تمام پله های تمام ساختمان های دانشکده پزشکی، سایت این دانشکده را پیدا کردیم. ما که در واقع خودمان را برای این کشف بزرگ از کریستف کلمب هم برتر می پنداشتیم، با سربلندی تمام پشت یکی از کامپیوتر های خالی نشستیم و... سناریوی زیر در ادامه اتفاق افتاد:
روز/ داخلی/ سایت دانشکده پزشکی
ع: مسئول سایتشون داره میاد...
من: به ما چه؟
ع: بهمون گیر نده؟
من: نه بابا اینجا نصف کامپیوترا خالیه. سایتو نمی خوریم که!
مسئول سایت: شما دانشجوی چه رشته ای هستید؟
من (در کمال مظلومیت): داروسازی
مسئول سایت: شما نمی تونید از اینجا استفاده کنید.
من (با ته ته ته مظلومیتم): ا ِا ِا ِ؟نمی تونیم؟
مسئول سایت: نه نمی تونید.
در اینجا من و ع سوت زنان محل حادثه را ترک می کنیم و به تریا می رویم و قهوه می خوریم!
ولی خودمانیم ها، سایت خودمان کامپیوترهاش بیشتر است، گیریم ال سی دی نیستند ولی ما که چشم و دلمان سیر است نیازی به این تجملات نداریم که بخواهیم پز بدیم!!!
حالا اینکه چرا من و ع با هدف درس خواندن، بدون اینکه پایمان به سالن مطالعه برسد به سایت و تریا می رویم، خودش سوال مهم و حیاتی است!


ورزشکار هفته: آقای موسوی نسب که به قول دکتر نادری، ورزشکارها را خیلی دوست دارند!

خبر گزاری هفته: مشترکا آقایان اکابری و دیازپام! این دوستان با توان خارق العاده شان می توانند خبر لرزش آپارتمان به دلیل عبور کامیون از خیابان را طوری بدهند که به نظر یک زلزله ی 7/8 ریشتری بیاید!

دعای هفته: پس از شیطنت های دوستان سر کلاس زبان، استاد داوری، در اوج استیصال، عاجزانه و خالصانه دعا فرمودند: "اللهم اشف کل مریض"!

داوطلب هفته: شنبه صبح در حالی که ملت دسته جمعی مشغول زدن توی سر خود و فکر کردن به این که فرق طحال با بافت همبند چیست بودند، خانم نسیم باقری طی یک عملیات فداکارانه، با هدف نجات کلاس از انفجار استاد، برای جواب دادن ادبیات داوطلب شدند و چنان جواب هایی دادند که استاد مربوطه انگشت تحیر به دندان تعجب خاییدند و مقادیر انبوهی تحسین و تکریم و تمجید و این جور چیزها از خودشان در وکردند (!) و کلی نسیم باقری را توی سر ما کوبیدند!

جزوه ی هفته: برخلاف آقای تازه وارد، جزوه نویسان این هفته (خانم ها و آقایان نامور، معتقدی، جعفری، هادیان) مهارت خاصی در اکسترکت/آنزیپ کردن فایل های زیپ شده دارند! من هنوز به جزوه ی آناتومی نگاه نکرده ام اما گمان می کنم سرفه های استاد را هم تویش نوشته باشند! وگرنه چه چیز ممکن است باعث شود جزوه ی یک جلسه 9 صفحه بشود؟!

تدارکات هفته (کپی رایت آقای طلایی!): نارنجی به محض دیدن معضل مداد برای امتحان دادن، سریع السیر 20-25 عدد مداد تهیه می کند و بین بچه ها پخش می کند!

کودکستان هفته (ورژن پسران): آقایان طلایی، کاشانی و موسوی نسب، در یک بازی جالب، نوبتی در کلاس باز و بسته می کنند. (البته در حضور استاد سر کلاس!) این بازی جالب که 10 دقیقه ای طول می کشد و با تشویق تماشاگران همراه است، با جر زنی آقای طلایی که جلوی در می نشیند تا کسی در را باز نکند و نیز حرکت خشانت بار من (بستن پنجره با صدای بلند!) در میان خنده های پر شور تماشاچیان پایان می یابد!

کودکستان هفته (ورژن دختران): ده سالی می شد که استپ هوایی بازی نکرده بودیم! (هرهرهر...نخند!) در بازی مذکور یکی از دوستان به ماتاتا و دیگری به ف (!!!!!!) ملقب شدند. بازیکن باهوش و سریع الانتقال این بازی هم سارا ریاحی بود!

فوتبالیست هفته (این بخش و دو بخش بعد، پیشنهاد آقای هویت است.): آقای تازه وارد با 5 تا لایی، 1 گل خودی، 2 استوپ ناقص، خراب کردن 2 تا تک به تک!!!

گل زن هفته: آقای محمد مهدی زارع با زدن 7 گل از 8 گل! (حالا هی بگویید هر برد یا باختی برای تمام تیم است!)

دروازه بان هفته: آقای دیازپام با 5 گل خورده از راه دور!

مصدوم هفته: آقای طلایی. ایشان روز بعد از مصدومیت و اطلاع رسانی شاهکار آقایان دیازپام و اکابری، صبح روز بعد سر و مر و گنده در راهروی هدایتی رژه می رفتند!
توصیه ی من به مصدومان از این به بعد این است: آقای طلایی خیلی مثبت بازی در آوردند که فردای شب مصدومیت آمدند دانشگاه! شما این کار را نکنید. خودتان را به ننه من غریبم بازی بزنید و حداقل 1 هفته غیبت کنید! مثل من که هفته ی قبل به دلیل یک ضرب دیدگی ساده ی پا 2 روز کلاس نیامدم! من اگر جای آقا طلایی بودم خداقل 2-3 هفته می رفتم خانه استراحت (عشق و حال!) می کردم.

ضرب المثل هفته: هرچی بیشتر پول بخوری بیشتر آش میدی! (شاهکار استاد داوری!)

جمله ی قصار هفته: مشتق سلاح ماست! (دادیم این جمله را با آب طلا روی در و دیوار و سردر دانشگاه بنویسند!)

ظالم هفته: ساحل سقراطی! ایشان سر امتحان اصلا رعایت حال ما طفلکی های درس نخوانده را نمی کرد! من هر بار که چشمم به ساحل می افتاد که با جدیت تمام سرش را توی برگه ی امتحان فرو کرده بود، یاد مشروط شدن و بدبختی های یک دانشجو می افتادم!

بامزه ی هفته: آقای جلوخانیان سر امتحان بافت، آستین ها را تا آرنح بالا زده بودند و جوری تست می زدند که هر کس می دید، خیال می کرد دارند خمیر ورز می دهند!

بیکاران هفته: نیاز به معرفی ندارند! رخش سواران! (کله پاچه ای که خوردید مال گور خر نبود؟ آخه رستم گور خر می خورد!)

دلسوز هفته: آقای فاروق فائز! آن طوری که آقای طلایی سر امتحان بافت بال بال می زدند و از زمین و زمان طلب کمک می کردند، دل سنگ هم با دیدنشان آب می شد. آقای فائز که کنار ایشان نشسته بودند، کلا تمام این دست و پا زدن ها را به کفی کفششان هم حساب نکردند! بگذریم که آقا طلایی هم بعد از امتحان با یک جمله حسابی تلافی کردند!

خرشانس هفته (کپی رایت شقایق حیدر پور - دیدم عنوان "خوش شانس" بیانگر عمق فاجعه نیست، این لغت را به کار بردم): خودم!  وقتی کلاغی در آسمان پرواز می کند و از بین بیش از یک میلیارد شانس برای انداختن چیز (!) شما را برای متبرک کردن انتخاب می کند، شما به این چه می گویید؟ حاضرم شرط ببندم اگر کلاغ مربوطه تخم طلا می انداخت، مطمئنا منطقه ای که من نشسته بودم، جزو انتخاب هایش محسوب نمی شد! تازه یارو 200 سال سن دارد، خجالت هم نمی کشد!
 
مبصر هفته: پروا پایدار که از بچگی آرزوی مبصر شدن داشته و بالاخره در سن 18-19 سالگی به آرزوی دیرینه اش دست یافته، در یک عملیات حاکی از ذوق زدگی تمام کریدور خوابگاه را پر از علامت های "لطفا سکوت را رعایت کنید" (البته بدون عکس آن بچه هایی که دستشان را توی دماغشان کرده اند!) می کند!
(این نوشته از اول تا آخر تخیلات نویسنده است، و هیچگونه سندیتی ندارد و اگر خانم پایدار ناراحت شده اند ازشون معذرت می خوایم. هدف دور هم بودن بود... به بزرگواری خودتون ببخشید.)
وبرایش جدید: دروغ گفتم! همه اش واقعیت دارد... اسلحه را گذاشتند روی شقیقه ام مجبورم کردند عذر خواهی کنم!

اعتراض هفته: آقای تازه وارد.
 توجه کنید:
یکشنبه: اعتراض می کنیم. همه همکاری کنید.
یکشنبه، ده دقیقه بعد: هر کی نمی خواد اعتراض نکنه.
دوشنبه صبح: شدت اعتراض رو کم کی کنیم. با ملایمت اعتراض می کنیم.
دوشنبه، نیم ساعت بعد: آقا اون قضیه اعتراض و اینا لوس بازی بیش نیست و کلا منتفیه!!! راحت باشید.

تهدید هفته: نارنجی در هنگام رد شدن از خیابان با کله عبور می کند! وی به راننده ی بیچاره ای که غافلگیر شده و به شدت ترمز می کند می گوید: "اگه جرات داری بزن به من!" خیلی مشتاق بودم که بدانم اگر راننده ی ماشین جرات داشت، نارنجی بعد از اینکه مثل پلنگ صورتی جای تایر ماشین روی صورتش ماند می خواست چه کار بکند؟
ولی کلا اگر خواستید از وقوع سیل، زلزله، طوفان، امتحان و حتی مرگ جلوگیری کنید، بگویید نارنجی بیاید تهدیدشان کند!  


بخش های ثابت:

سوتی هفته: سوتی که زیاد بوده ولی آقای تازه وارد با تغییر نام "پست" به "کامنت"، علاوه بر ایجاد یک انقلاب عظیم در عرصه ی نامگذاری در علم آی تی، همه ی کاندیداهای احتمالی را ضربه فنی کردند! به علاوه ما فهمیدیم که چقدر ما و دیکشنری ها تا حالا خنگ بوده ایم که نفهمیده ایم که معنی کامنت عمرا "نظر و عقیده" نیست!

استاد هفته: باز هم آقای تازه وارد که با آنالیز دقیق، روش بالا بردن دست را به ما موجودات نادان یاد دادند! (البته ایشون هنوز واحد آناتومی رو پاس نکرده بودن و نمی دانستند که عضله ی بالا برنده ی بازو در جلوی بازو قرار دارد نه در پشت بازو!)

کامنت هفته: آقای تازه وارد!

نویسنده ی هفته: آقای تازه وارد... به خاطر نوشتن سه مطلب (کامنت؟) در یک هفته و نوشتن اولین مطلب (کامنت؟!!)
 
(آقای تازه وارد با این همه حرفی که ما سر یک اشتباه کوچک بهشان زدیم، اگر کتکمان نزنند واقعا ممنونشان هستیم.)

پاورقی (بخش عذر خواهی!):

1- آقای تازه وارد باز هم از این کارها بکنید! این هفته به لطف شما با کمبود سوژه در بخش ثابت، مواجه نبودیم! شما رکورددار این بخش هستید و من هم اصلا از اشتباهات مردم سوء استفاده نمی کنم! (ناراحت نشید، لطفا! اگر ناراحت شدید ببخشید.)
2-از سال بالایی هایی که پنجشنبه به امید خالی بودن سایت به دانشکده آمده بودند تا کارهای کامپیوتری شان را انجام بدهند و با سایت پر از وی جی (ورودی جدید) مواجه شدند عذرخواهی می کنم!  ولی قیافه شان در لحظه ی ورود به سایت دیدنی شده بود ها!
3-یک بار دیگر خواهش می کنم مرا به خاطر خبطی که مرتکب می شوم و با شما شوخی می کنم مورد مغفرت قرار دهید.
4- اگر شما هم شیرین کاری داشتید که از نظر من مخفی مانده و الان کلی بور شده اید، زیاد غصه نخوید. تلاش خودتان را بکنید تا شاید هفته ی آینده بخت به شما هم رو کرد و من بعدش مجبور شدم شما را هم در میان لیست بلند بالای معذرت خواهی ها قرار بدهم!