های! هاو آر یو تون چطوره؟ بهش سلام برسونید!
در هفته ای که گذشت، جماعت دسته جمعی مشغول آسیب رساندن به آن زبان بسته ی گوش دراز بودند! طبق گزارش یک منبع غیر موثق، سازمان حمایت از حیوانات مشغول تنظیم شکایت علیه این دوستان است!
(اگر قضیه را نگرفتید معلوم می شود که من بیخود روی توان ذهنی شما حساب کرده ام! _چرا به خودت می گیری؟ تو که خودت فهمیدی؛ با بغل دستیتم!_ همه ی این آسمان ریسمان بافتن ها به معنی "خرزدن" است!!!)
حالا به برگزیدگان این هفته توجه کنید:
شیطنت هفته: آقای تازه وارد سر کلاس ها با گوشی تک تک بچه ها تماس می گیرند و در راستای امر مهم مردم آزاری زنگ گوشی ها را به صدا در می آورند! دستشان درد نکند، کلی می خندیم!
توضیح برای غریبه ها: این موضوع به تنهایی خیلی زیاد خنده دار نیست. وقتی خنده دار می شود که زنگ مربوطه زنگ موبایل آقای دیازپام باشد که برای هونصدمین بار سر کلاس صدایش در آمده! (یک جوری آقای دیازپام را پیدا کنید و مجبورش کنید زنگ موبایلش را برایتان پخش کند وگرنه نیم عمرتان بر فناست!)
افشای هفته: آقای مطلایی که علی رغم در خواست های عاجزانه ی من که "لطفا ناراحت نشوید" ، گویا از شوخی دفعه ی قبل ما ناراحت شده اند؛ افشا کرده اند که دخترها بیش از 35 بار لام ها را ریویو کرده اند! آقای مطلایی لطفا نام شخص یا اشخاص مربوطه را بگویید تا به شایستگی ازشان تقدیر کنیم و اسمشان را در کتاب رکورد های گینس ثبت کنیم!
با کلاسان هفته: اگر خیال کرده اید که نمی شود آبگوشت را با دست خورد و اینکه در این دوره و زمانه دیگر هیچ آدم متمدنی (مخصوصا که بخواهد در آینده دکتر داروساز بشود) با دست غذا نمی خورد باید بهتان بگویم که سخت در اشتباهید. خودم با همین دو تا چشم خودم (به انضمام عینک) دیدم که گروهی از خانم ها/ آقایان دکتر (حدس بزنید!) گرد هم زیر درخت آلبالو گم شدن، سوات داری؟ نه.نه ... ببخشید زیر درخت (الزاما از آلبالو بودن یا نبودنش مطمئن نیستم) نشسته اند و با دست آبگوشت می خورند!!! البته الان از قیافه تان کاملا واضح است که خیلی دلتان می خواهد بدانید این اساتیدِ اندِ کلاس چه کسانی بودند ولی متاسفانه باید خدمتتان عرض کنم که قرار نیست شما همه چیز را بدانید! (دماغت سوخت؟!)
متحول شدگان هفته: همه می دانندکه اکیپ ما، (من، عارفه واعظی، نارنجی، شقایق حیدر پور!) هفته های گذشته لژ نشینان کلاس روح الامین بودیم . در لژ می نشستیم و با خیال راحت حرف می زدیم و کارهای متفرقه انجام می دادیم. هفته ی گذشته ما متحول شدیم و از لژ به ردیف سوم کلاس نقل مکان کردیم و این بار... جلوی چشم استاد حرف زدیم و به انجام کارهای متفرقه پرداختیم!
ضایع شده ی هفته1: آقای طلایی بعد از کلی تلاش برای خنداندن ملت دانشجو از پشت سر دکتر سقایی، در پایان کار توسط این استاد گرامی طفلکی شدند؛ نافرم! (اگر آقای طلایی از این شوخی ناراحت نشن، هفته آینده با جنبه ی کلاس ایشون هستن!)
ضایع نشدگان هفته2 (!): من و ع.و (ناشناس!!!) شنبه ی گذشته با هدف درس خواندن بعد از کلاس در دانشگاه ماندیم. بعد از نیم ساعت آدرس پرسیدن و راهنمایی گرفتن و بالا رفتن از تمام پله های تمام ساختمان های دانشکده پزشکی، سایت این دانشکده را پیدا کردیم. ما که در واقع خودمان را برای این کشف بزرگ از کریستف کلمب هم برتر می پنداشتیم، با سربلندی تمام پشت یکی از کامپیوتر های خالی نشستیم و... سناریوی زیر در ادامه اتفاق افتاد:
روز/ داخلی/ سایت دانشکده پزشکی
ع: مسئول سایتشون داره میاد...
من: به ما چه؟
ع: بهمون گیر نده؟
من: نه بابا اینجا نصف کامپیوترا خالیه. سایتو نمی خوریم که!
مسئول سایت: شما دانشجوی چه رشته ای هستید؟
من (در کمال مظلومیت): داروسازی
مسئول سایت: شما نمی تونید از اینجا استفاده کنید.
من (با ته ته ته مظلومیتم): ا ِا ِا ِ؟نمی تونیم؟
مسئول سایت: نه نمی تونید.
در اینجا من و ع سوت زنان محل حادثه را ترک می کنیم و به تریا می رویم و قهوه می خوریم!
ولی خودمانیم ها، سایت خودمان کامپیوترهاش بیشتر است، گیریم ال سی دی نیستند ولی ما که چشم و دلمان سیر است نیازی به این تجملات نداریم که بخواهیم پز بدیم!!!
حالا اینکه چرا من و ع با هدف درس خواندن، بدون اینکه پایمان به سالن مطالعه برسد به سایت و تریا می رویم، خودش سوال مهم و حیاتی است!
ورزشکار هفته: آقای موسوی نسب که به قول دکتر نادری، ورزشکارها را خیلی دوست دارند!
خبر گزاری هفته: مشترکا آقایان اکابری و دیازپام! این دوستان با توان خارق العاده شان می توانند خبر لرزش آپارتمان به دلیل عبور کامیون از خیابان را طوری بدهند که به نظر یک زلزله ی 7/8 ریشتری بیاید!
دعای هفته: پس از شیطنت های دوستان سر کلاس زبان، استاد داوری، در اوج استیصال، عاجزانه و خالصانه دعا فرمودند: "اللهم اشف کل مریض"!
داوطلب هفته: شنبه صبح در حالی که ملت دسته جمعی مشغول زدن توی سر خود و فکر کردن به این که فرق طحال با بافت همبند چیست بودند، خانم نسیم باقری طی یک عملیات فداکارانه، با هدف نجات کلاس از انفجار استاد، برای جواب دادن ادبیات داوطلب شدند و چنان جواب هایی دادند که استاد مربوطه انگشت تحیر به دندان تعجب خاییدند و مقادیر انبوهی تحسین و تکریم و تمجید و این جور چیزها از خودشان در وکردند (!) و کلی نسیم باقری را توی سر ما کوبیدند!
جزوه ی هفته: برخلاف آقای تازه وارد، جزوه نویسان این هفته (خانم ها و آقایان نامور، معتقدی، جعفری، هادیان) مهارت خاصی در اکسترکت/آنزیپ کردن فایل های زیپ شده دارند! من هنوز به جزوه ی آناتومی نگاه نکرده ام اما گمان می کنم سرفه های استاد را هم تویش نوشته باشند! وگرنه چه چیز ممکن است باعث شود جزوه ی یک جلسه 9 صفحه بشود؟!
تدارکات هفته (کپی رایت آقای طلایی!): نارنجی به محض دیدن معضل مداد برای امتحان دادن، سریع السیر 20-25 عدد مداد تهیه می کند و بین بچه ها پخش می کند!
کودکستان هفته (ورژن پسران): آقایان طلایی، کاشانی و موسوی نسب، در یک بازی جالب، نوبتی در کلاس باز و بسته می کنند. (البته در حضور استاد سر کلاس!) این بازی جالب که 10 دقیقه ای طول می کشد و با تشویق تماشاگران همراه است، با جر زنی آقای طلایی که جلوی در می نشیند تا کسی در را باز نکند و نیز حرکت خشانت بار من (بستن پنجره با صدای بلند!) در میان خنده های پر شور تماشاچیان پایان می یابد!
کودکستان هفته (ورژن دختران): ده سالی می شد که استپ هوایی بازی نکرده بودیم! (هرهرهر...نخند!) در بازی مذکور یکی از دوستان به ماتاتا و دیگری به ف (!!!!!!) ملقب شدند. بازیکن باهوش و سریع الانتقال این بازی هم سارا ریاحی بود!
فوتبالیست هفته (این بخش و دو بخش بعد، پیشنهاد آقای هویت است.): آقای تازه وارد با 5 تا لایی، 1 گل خودی، 2 استوپ ناقص، خراب کردن 2 تا تک به تک!!!
گل زن هفته: آقای محمد مهدی زارع با زدن 7 گل از 8 گل! (حالا هی بگویید هر برد یا باختی برای تمام تیم است!)
دروازه بان هفته: آقای دیازپام با 5 گل خورده از راه دور!
مصدوم هفته: آقای طلایی. ایشان روز بعد از مصدومیت و اطلاع رسانی شاهکار آقایان دیازپام و اکابری، صبح روز بعد سر و مر و گنده در راهروی هدایتی رژه می رفتند!
توصیه ی من به مصدومان از این به بعد این است: آقای طلایی خیلی مثبت بازی در آوردند که فردای شب مصدومیت آمدند دانشگاه! شما این کار را نکنید. خودتان را به ننه من غریبم بازی بزنید و حداقل 1 هفته غیبت کنید! مثل من که هفته ی قبل به دلیل یک ضرب دیدگی ساده ی پا 2 روز کلاس نیامدم! من اگر جای آقا طلایی بودم خداقل 2-3 هفته می رفتم خانه استراحت (عشق و حال!) می کردم.
ضرب المثل هفته: هرچی بیشتر پول بخوری بیشتر آش میدی! (شاهکار استاد داوری!)
جمله ی قصار هفته: مشتق سلاح ماست! (دادیم این جمله را با آب طلا روی در و دیوار و سردر دانشگاه بنویسند!)
ظالم هفته: ساحل سقراطی! ایشان سر امتحان اصلا رعایت حال ما طفلکی های درس نخوانده را نمی کرد! من هر بار که چشمم به ساحل می افتاد که با جدیت تمام سرش را توی برگه ی امتحان فرو کرده بود، یاد مشروط شدن و بدبختی های یک دانشجو می افتادم!
بامزه ی هفته: آقای جلوخانیان سر امتحان بافت، آستین ها را تا آرنح بالا زده بودند و جوری تست می زدند که هر کس می دید، خیال می کرد دارند خمیر ورز می دهند!
بیکاران هفته: نیاز به معرفی ندارند! رخش سواران! (کله پاچه ای که خوردید مال گور خر نبود؟ آخه رستم گور خر می خورد!)
دلسوز هفته: آقای فاروق فائز! آن طوری که آقای طلایی سر امتحان بافت بال بال می زدند و از زمین و زمان طلب کمک می کردند، دل سنگ هم با دیدنشان آب می شد. آقای فائز که کنار ایشان نشسته بودند، کلا تمام این دست و پا زدن ها را به کفی کفششان هم حساب نکردند! بگذریم که آقا طلایی هم بعد از امتحان با یک جمله حسابی تلافی کردند!
خرشانس هفته (کپی رایت شقایق حیدر پور - دیدم عنوان "خوش شانس" بیانگر عمق فاجعه نیست، این لغت را به کار بردم): خودم! وقتی کلاغی در آسمان پرواز می کند و از بین بیش از یک میلیارد شانس برای انداختن چیز (!) شما را برای متبرک کردن انتخاب می کند، شما به این چه می گویید؟ حاضرم شرط ببندم اگر کلاغ مربوطه تخم طلا می انداخت، مطمئنا منطقه ای که من نشسته بودم، جزو انتخاب هایش محسوب نمی شد! تازه یارو 200 سال سن دارد، خجالت هم نمی کشد!
مبصر هفته: پروا پایدار که از بچگی آرزوی مبصر شدن داشته و بالاخره در سن 18-19 سالگی به آرزوی دیرینه اش دست یافته، در یک عملیات حاکی از ذوق زدگی تمام کریدور خوابگاه را پر از علامت های "لطفا سکوت را رعایت کنید" (البته بدون عکس آن بچه هایی که دستشان را توی دماغشان کرده اند!) می کند!
(
این نوشته از اول تا آخر تخیلات نویسنده است، و هیچگونه سندیتی ندارد و اگر خانم پایدار ناراحت شده اند ازشون معذرت می خوایم. هدف دور هم بودن بود... به بزرگواری خودتون ببخشید.)
وبرایش جدید: دروغ گفتم! همه اش واقعیت دارد... اسلحه را گذاشتند روی شقیقه ام مجبورم کردند عذر خواهی کنم!اعتراض هفته: آقای تازه وارد.
توجه کنید:
یکشنبه: اعتراض می کنیم. همه همکاری کنید.
یکشنبه، ده دقیقه بعد: هر کی نمی خواد اعتراض نکنه.
دوشنبه صبح: شدت اعتراض رو کم کی کنیم. با ملایمت اعتراض می کنیم.
دوشنبه، نیم ساعت بعد: آقا اون قضیه اعتراض و اینا لوس بازی بیش نیست و کلا منتفیه!!! راحت باشید.
تهدید هفته: نارنجی در هنگام رد شدن از خیابان با کله عبور می کند! وی به راننده ی بیچاره ای که غافلگیر شده و به شدت ترمز می کند می گوید: "اگه جرات داری بزن به من!" خیلی مشتاق بودم که بدانم اگر راننده ی ماشین جرات داشت، نارنجی بعد از اینکه مثل پلنگ صورتی جای تایر ماشین روی صورتش ماند می خواست چه کار بکند؟
ولی کلا اگر خواستید از وقوع سیل، زلزله، طوفان، امتحان و حتی مرگ جلوگیری کنید، بگویید نارنجی بیاید تهدیدشان کند!
بخش های ثابت:سوتی هفته: سوتی که زیاد بوده ولی آقای تازه وارد با تغییر نام "پست" به "کامنت"، علاوه بر ایجاد یک انقلاب عظیم در عرصه ی نامگذاری در علم آی تی، همه ی کاندیداهای احتمالی را ضربه فنی کردند! به علاوه ما فهمیدیم که چقدر ما و دیکشنری ها تا حالا خنگ بوده ایم که نفهمیده ایم که معنی کامنت عمرا "نظر و عقیده" نیست!
استاد هفته: باز هم آقای تازه وارد که با آنالیز دقیق، روش بالا بردن دست را به ما موجودات نادان یاد دادند! (البته ایشون هنوز واحد آناتومی رو پاس نکرده بودن و نمی دانستند که عضله ی بالا برنده ی بازو در جلوی بازو قرار دارد نه در پشت بازو!)
کامنت هفته: آقای تازه وارد!
نویسنده ی هفته: آقای تازه وارد... به خاطر نوشتن سه مطلب (کامنت؟) در یک هفته و نوشتن اولین مطلب (کامنت؟!!)
(آقای تازه وارد با این همه حرفی که ما سر یک اشتباه کوچک بهشان زدیم، اگر کتکمان نزنند واقعا ممنونشان هستیم.)
پاورقی (بخش عذر خواهی!):
1- آقای تازه وارد باز هم از این کارها بکنید! این هفته به لطف شما با کمبود سوژه در بخش ثابت، مواجه نبودیم! شما رکورددار این بخش هستید و من هم اصلا از اشتباهات مردم سوء استفاده نمی کنم! (ناراحت نشید، لطفا! اگر ناراحت شدید ببخشید.)
2-از سال بالایی هایی که پنجشنبه به امید خالی بودن سایت به دانشکده آمده بودند تا کارهای کامپیوتری شان را انجام بدهند و با سایت پر از وی جی (ورودی جدید) مواجه شدند عذرخواهی می کنم! ولی قیافه شان در لحظه ی ورود به سایت دیدنی شده بود ها!
3-یک بار دیگر خواهش می کنم مرا به خاطر خبطی که مرتکب می شوم و با شما شوخی می کنم مورد مغفرت قرار دهید.
4- اگر شما هم شیرین کاری داشتید که از نظر من مخفی مانده و الان کلی بور شده اید، زیاد غصه نخوید. تلاش خودتان را بکنید تا شاید هفته ی آینده بخت به شما هم رو کرد و من بعدش مجبور شدم شما را هم در میان لیست بلند بالای معذرت خواهی ها قرار بدهم!