I love my stuff...


شما جلوی کامپیوتر لمیدید و با بی حوصلگی به صفحه ی وبلاگ کلاس خیره شدید. همین الان موبایل شما زنگ می خوره و یک عدد صدای کلفت و نخراشیده به شما میگه که به زودی شما به یه جای دور افتاده که تا به حال پای هیچ بنی بشری بهش نرسیده و روی هیچ نقشه ای دیده نمی شه، به یه محیط ایزوله تبعید می شید تا بقیه ی عمرتون رو اونجا بگذرونید.

شما اجازه دارید برای بقیه ی زندگیتون، فقط این موارد رو با خودتون ببرید و به غیر از اینا، از هرگونه موارد مشابهی محروم خواهید بود: (آب و غذا و لباس و اینا به مقدار کافی هست، نگران اونا نباشید!)

3 تا فیلم

3 تا کتاب

3 تا آهنگ

3 تا شی یا کار یا حس یا بهتر بگیم:3 تا چیز!

این 12 مورد برای شما چی هستن؟


خلاصه اینکه، دوستان همکلاسی یا غیر همکلاسی (بدون محدودیت!)، فیلم ها، کتاب ها، آهنگ ها و چیزها(!)یی که برای ادامه ی زندگی شما کافی هستن یا اگه نبودن شما الان این چیزی که هستین نبودین یا ساده تر، بهترین ها برای شما چیا هستن؟ دلیلش رو هم اگر بگید خوب تر می شه.

هرکسی که به اینجا سر می زنه، به بازی دعوته. اعم از ترم بالایی، پایینی، همسایه های پزشکی، دندانپزشکی، دانشگاه های دیگه و حتا رهگذرها!

بفرمایید...



برگه جزوه

برگه جزوه:

برگه جزوه ای طراحی بکرده ام که نپرس! بعله

دانلود کنید که داشته باشید: 46k ناقابل


این برگه جزوه ایه که بهترین چیزی هست که از دست من بر میومد، به جان خودم! به هر حال آغوش کلاس به روی طرح های خلاقانه ی شما باز است.

اگر طرح دیگه ای نبود، چند تا از این برگه ها، هر روز همراه من و آقای انوشه هست. چند تا هم میذارم توی پوشه ی کلاس توی تکثیر دانشکده. هرکس که قراره جزوه پاکنویس کنه، زحمت بکشه و از تکثیر دانشکده چند تا زیراکس از روش بگیره و استفاده کنه . اگر هم یادتون رفت، بیاید توی آرشیو مهرماه 88 وبلاگ و دانلودش کنید مجددن.

سپاسگزاریم



پ.ن: لحن رسمی اطلاعیه نویسی نماینده رو!

تولد یک ستاره

دیدی که یه وقتایی، آدم تو کف شانس خودش می مونه؟ از لحاظ اینکه یه نفر، یه جایی که هیچ ربطی شاید به تو نداره، از رشته ریاضی تغییر رشته میده و کنکور تجربی می ده. بعد تو هم توی یه جای حتا بی ربط تر، از رشته ریاضی میری کنکور تجربی می دی. بعد هر دو تا آدم تا پیش از این بی ربط به هم، یه رشته رو انتخاب می کنن، یه دانشگاه، یه کلاس و الخ. خوب من یکی که خیلی از این لحاظ خوش شانس بودم. چی دارم میگم؟ بابا تولد یه نفر هست: ستاره کرباسی زاده، همکلاسی و دوستی که خیلی باید با شانست گردو بشکنی که چند سال از زندگیتون به هم وصل شده.

خلاصه اینکه، ستاره ی عزیز، تولدت خیلی مبارک. نمی تونی تصور کنی که چقدر از دوستی با تو خوشحالیم.


ذکر احوال شیختنا و مولاتنا بیتا تحویلیان

آن مظهر جمال، آن قبله ی عشق و حال، آن جیگر بلا معارض، آن ریخته زلف پریشان بر عارض، آن عارف اهل صفا، آن ساطع کننده ی اشعه ی بیتا، آن سفر کرده به مسکو، آن حرارت جشن و دیسکو، آن تا فرق سر مارک دار، آن درایور تصدیق دار، شیختنا و مولاتنا بیتا تحویلیان _ رضی الله عنها_ به بلاد خارجه در تردد بود و صاحب کرامات خود به خود بود و در منزل او را دو هزار کمد بود.

گویند چون از مادر بزاد، گرد و قلنبه و کچل بود و هیچ موی بر سر نداشت، جز دو تار. پس قصد تزئین خود بکرد. یک دانه تارش بیفتاد. مشاطه گری بیاورند. شیختنا بدو امر فرمود: "گوگوگوگو دَ دَ دَ" (ترجمه: اینو برام افشونش کن) پس چنین بکرد. شیختنا در شعف شد و بانگ همی بزد و جیغ همی کشید و نعره همی بزد و به سماع برخاست و در خلسه شد و بود تا 5 سال. گویند روزی شیخی بر او بگذشت. به یک دانه موی افشان شیختنا اشاره بکرد و گفت: "اوووی" (ترجمه: خواهرم، قنداقت را بکش جلو!)

نقل است چون اول بار به جزیره ی قیس سفر بکرد، فقیری بی چیز بر وی ظاهر شد و التماس پول بکرد. شیخه او را پرسید: "نامت چیست؟" گفت: "مستر پیچ" گفت: "بهر روزی چه کنی؟" گفت: "هیچ" گفت: "تو را توانگر بگردانم." پس تا دو سال بدان جزیره رجوع بکردی و کیسه های زر بر مستر پیچ بی نوا بیفشاندی و از او هزاران هزار ملابس بستاندی تا پول وی از پارو بالا برفت. پس شیختنا شهره ی آفاق بگشت و هر روزه گدایانی چند، فی المثل گوچی و ورساچی و تامی و شنل بر در سرای وی صف ببستند و خواستار طاعت شیختنا بودند. که به یک سال نکشیده، همه را توانگر بگرداند. پس هزاران مرید شیفته ی کرامات وی شدند و سینه چاک بگشتند.

نقل است روزی در کوی چهارباغ بالا همی رفت که گرفتار طوفان و بوران بشد و ده شب و ده روز در طوفان می رفت و "انا الحق" می گفت و به قریه ای راه نمی یافت. چون ده روز بگذشت، یکی از مریدان بر وی رسید و بر وجنات شیختنا نظر کرد که جمله لباس هایش ژنده و مارک ورساچی ازو زائل گشته بود، ولی موهایش کما فی السابق چون زلف بیگودی پیچیده بود. پس آن مرید از این معجزت در شگفت بگشتی، چنان که نعره بزدی و جامه بر تن بدریدی و همان جا جان به جان آفرین تسلیم بکرد.

و او را اقوال و کرامات عالی است: گفت: "لا یکمن الحیاه بلا دو هاندرد اند سیکس" (ترجمه: مرا بی 206 ام زیستن نشاید) و گفت:" انا احبکم" (ترجمه: I love you) و گفت: "الکبد" (ترجمه: جییییگگگگگگگگگر!) و کاتبان در شرح اقوال وی کتب عدیده نبشته اند و مواعظ فراوان بکرده اند.

چون شیخه بیتا تحویلیان خواست وفات کند، عزرائیل بر او عارض گشت. شیخه بدو گفت: "منو نخور" گفت: "چرا؟" گفت: "واسه اینکه من تمیزم، پیش همه عزیزم." پس عزرائیل از این جواب قانع بشد و او را نخورد و مرید وی بگشت. پس از آن روز هزار سال گذشته و شیخه به حیات ادامه می دهد. حفظها الله


یک روزگاری در چند سال پیش، ابراهیم نبوی تذکره هایی از اهل هنر می نوشت و در مطبوعات چاپ می کرد، با همین سیاق، منتها خیلی استادانه. حالا من در یک اقدام پا از گلیم خود درازترانه، دست به تقلید از استاد زده ام. این سبک نوشته های جدیدی هست که امسال برای وبلاگ می نویسم: تذکره الاولیا

هر کس علاقه و جنبه اش را دارد، اسمش را بگوید تا نفر بعدی تذکره الاولیای ما باشد.

با تشکر فوق فراوان از بیتا تحویلیان جیگگگگگگر!

A tiny little short post

مدت‌ها بود دنبال یه مطلب در مورد کوتاه‌ترین داستان‌های دنیا بودم که اینجا بذارم. امشب پیداش کردم:

حتما تا حالا داستانهای کوتاه زیادی خوندید، اما تاحالا فکر کردید که کوتاه ترین داستان کوتاه دنیا چیه و نوشته ی کی ؟

کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط ارنست همینگوی نوشته شده :

For Sale: Baby Shoes, Never Worn.

برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .

گفته میشود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است. همچنین گفته میشود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است.

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر میباشد که نویسنده ی مشخصی ندارد !

The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door.

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.




حالا من میگم با ۶ کلمه شاید بشه داستان نوشت. ولی‌ با ۵ کلمه عمرن نشه. کی‌ روی منو کم می‌کنه؟

خبر خوب! ذوق کنید: پروا پایدار، همکلاسی خوبمون، در مسابقات نهمین المپیاد ورزشی دانشجویان دختر دانشگاه های علوم پزشکی سراسر کشور که به تازگی در یزد به پایان رسید، در رشته ی شنا یک عالمه (6 تا) مدال آورد.

طلای 50 متر پروانه

نقره ی 100 متر پروانه

نقره ی 200 متر آزاد

طلای 4 در 50 متر مختلط تیمی

طلای 4 در 100 متر آزاد تیمی

طلای 4 در 50 متر آزاد تیمی



تبریک می گیم و آرزوی موفقیت های بیشتری رو برای خانم پایدار داریم.

تولد سوزان!

توی این هوای داغ داغ داغ

از وسط روزهای مرداد

تولدتون به داغی ماشینی که دو ساعت زیر آفتاب ظهر مرداد پارک شده (!!!)

مبارک و مبارک و سه چارک!


پرنیا و غزل عزیز و گل، تولدتون خیلی مبارک. 

تولد ماندانامون مبارک!

باز تیر آمد و...!

سلام ماندانا جان، خوبی؟ تولدت بود؟ خوب مبارکه عزیزم! هزار و هونصد ساله بشی!

تاخیر ما رو  ببخش.

نمی دونم دیگه چی بگم. بچه ها که میان بهت تبریک بگن خودشون قشنگ ترین جمله ها رو بهت می گن، بهترین آرزوها رو برات می کنن. من چی بگم جز همون آرزوهای همیشگی؟ می خوای یه دفعه همه شو بگم: هرچی آرزوی خوبه مال تو!


تولدت مبارک

Happy B-Day to ME!

من می خوام فقط یه سوال از شما بپرسم: آدم دقیقن چی جوری باید واسه تولد خودش پست تبریک بنویسه؟

از این تبریکای تکراری و رمانتیک: "تولدم مبارک عزیزم، فقط به خاطر خودم زنده ام و بی خودم حتا یه لحظه هم دووم نمیارم؟!"  یا "تولدم مبارک ای خودم که همیشه و همه جا با خودم هستم و در غم و شادی شریک خودم هستم؟!" یا مثلن از اینا که می نویسین "گاو و الاغ و خوک و ببعی... تولدم گی لی لی لی لی!" یا یه مقدار شاعرانه تر: "ای خودم عزیز، هر روز را با خمیازه های تو (خودم) آغاز می کنم و هر ساعت با غرغرهایت انرژِی می گیرم و هر شب برایت مسواک می زنم!" یا این یکی: "خودم مهربان و دلسوز و فداکار و ایثارگر (الاهی بمیرم واسه خودم!)، نوزدهمین قدم نورسیده ات مبارک (با فرض سالی یک قدم!)!" یا چی دیگه؟

خوب مسخره ست دیگه، ذات تبریک گفتن تولد آدم به خودش، اونم توی یه وبلاگ عمومی خیلی کار مسخره ایه. خوب چه کاریه آخه؟ ولش کن اصلن. همین کافیه:

تولد... تولد... تولدم مبارک...

مبارک... مبارک... تولدم مبارک...

بیام شمعارو فوت کنم...

تا یه چند سالی زنده باشم...

دو نقطه دی!