آن مظهر جمال، آن قبله ی عشق و حال، آن جیگر بلا معارض، آن ریخته زلف پریشان بر عارض، آن عارف اهل صفا، آن ساطع کننده ی اشعه ی بیتا، آن سفر کرده به مسکو، آن حرارت جشن و دیسکو، آن تا فرق سر مارک دار، آن درایور تصدیق دار، شیختنا و مولاتنا بیتا تحویلیان _ رضی الله عنها_ به بلاد خارجه در تردد بود و صاحب کرامات خود به خود بود و در منزل او را دو هزار کمد بود.
گویند چون از مادر بزاد، گرد و قلنبه و کچل بود و هیچ موی بر سر نداشت، جز دو تار. پس قصد تزئین خود بکرد. یک دانه تارش بیفتاد. مشاطه گری بیاورند. شیختنا بدو امر فرمود: "گوگوگوگو دَ دَ دَ" (ترجمه: اینو برام افشونش کن) پس چنین بکرد. شیختنا در شعف شد و بانگ همی بزد و جیغ همی کشید و نعره همی بزد و به سماع برخاست و در خلسه شد و بود تا 5 سال. گویند روزی شیخی بر او بگذشت. به یک دانه موی افشان شیختنا اشاره بکرد و گفت: "اوووی" (ترجمه: خواهرم، قنداقت را بکش جلو!)
نقل است چون اول بار به جزیره ی قیس سفر بکرد، فقیری بی چیز بر وی ظاهر شد و التماس پول بکرد. شیخه او را پرسید: "نامت چیست؟" گفت: "مستر پیچ" گفت: "بهر روزی چه کنی؟" گفت: "هیچ" گفت: "تو را توانگر بگردانم." پس تا دو سال بدان جزیره رجوع بکردی و کیسه های زر بر مستر پیچ بی نوا بیفشاندی و از او هزاران هزار ملابس بستاندی تا پول وی از پارو بالا برفت. پس شیختنا شهره ی آفاق بگشت و هر روزه گدایانی چند، فی المثل گوچی و ورساچی و تامی و شنل بر در سرای وی صف ببستند و خواستار طاعت شیختنا بودند. که به یک سال نکشیده، همه را توانگر بگرداند. پس هزاران مرید شیفته ی کرامات وی شدند و سینه چاک بگشتند.
نقل است روزی در کوی چهارباغ بالا همی رفت که گرفتار طوفان و بوران بشد و ده شب و ده روز در طوفان می رفت و "انا الحق" می گفت و به قریه ای راه نمی یافت. چون ده روز بگذشت، یکی از مریدان بر وی رسید و بر وجنات شیختنا نظر کرد که جمله لباس هایش ژنده و مارک ورساچی ازو زائل گشته بود، ولی موهایش کما فی السابق چون زلف بیگودی پیچیده بود. پس آن مرید از این معجزت در شگفت بگشتی، چنان که نعره بزدی و جامه بر تن بدریدی و همان جا جان به جان آفرین تسلیم بکرد.
و او را اقوال و کرامات عالی است: گفت: "لا یکمن الحیاه بلا دو هاندرد اند سیکس" (ترجمه: مرا بی 206 ام زیستن نشاید) و گفت:" انا احبکم" (ترجمه: I love you) و گفت: "الکبد" (ترجمه: جییییگگگگگگگگگر!) و کاتبان در شرح اقوال وی کتب عدیده نبشته اند و مواعظ فراوان بکرده اند.
چون شیخه بیتا تحویلیان خواست وفات کند، عزرائیل بر او عارض گشت. شیخه بدو گفت: "منو نخور" گفت: "چرا؟" گفت: "واسه اینکه من تمیزم، پیش همه عزیزم." پس عزرائیل از این جواب قانع بشد و او را نخورد و مرید وی بگشت. پس از آن روز هزار سال گذشته و شیخه به حیات ادامه می دهد. حفظها الله
یک روزگاری در چند سال پیش، ابراهیم نبوی تذکره هایی از اهل هنر می نوشت و در مطبوعات چاپ می کرد، با همین سیاق، منتها خیلی استادانه. حالا من در یک اقدام پا از گلیم خود درازترانه، دست به تقلید از استاد زده ام. این سبک نوشته های جدیدی هست که امسال برای وبلاگ می نویسم: تذکره الاولیا
هر کس علاقه و جنبه اش را دارد، اسمش را بگوید تا نفر بعدی تذکره الاولیای ما باشد.
با تشکر فوق فراوان از بیتا تحویلیان جیگگگگگگر!