این مطلب اوریجینال نیست. از یکی از تاپیک های سایت فیس بوک گرفتم و ترجمه کردم.
زمانی متوجه می شید خیلی وقته دانشجو شدید که:
تمام لباسای کثیفتون رو جمع می کنید تا توی خونه که ماشین لباس شویی وجود داره بشورید.
3 کیلومتر پیاده روی برای رسیدن به یه مهمونی، راه چندان زیادی نیست.
نظافت و رفت و روب رو به درس خوندن ترجیح می دید، مخصوصن اگه نزدیک امتحان باشه.
"اه، لعنتی (خیلی تابلوئه که یه فحش ناجور رو سانسور کردم؟!)، چطور اینقدر دیر شد؟" جمله ایه که حداقل شبی یه بار از دهنتون خارج می شه.
دست پخت مادرتون چیزیه که آرزوشو دارید، نه چیزی که ازش فرار می کنید.
ساعت های کلاساتون رو با ساعتای خوابتون و زمان سریالای آبکی تلویزیون تنظیم می کنید.
پیک موتوری و گارسون پیتزا فروشی رو به اسم کوچیک می شناسید و برای سفارش دادن، حتی نیاز به خوندن منو ندارید!
وقتی هوا روشنه می خوابید و وقتی هوا تاریکه بیدار میشید!
به خاطر اس ام اس زنده اید!
از پنجره بیرون رو تماشا کردن واسه خودش یه تفریحه.
مزاحمت تلفنی بعد از سال ها، دوباره تبدیل به کار فوق العاده باحالی میشه!!! (عجب؟! راست میگه ها؟ مگه نه؟!!!!)
شما مثل دوستاتون فکر می کنید و حرف می زنید و لهجه تون تبدیل میشه به تلفیقی از اصفهانی و گیلکی و یزدی و همدانی!!! (این وسط فقط کافیه دو تا اصفهانی اصیل بخوان با هم حرف بزنن! لهجه سوپر اصفهانی می دونید چیه؟ فقط بگم که برای کسایی که کمتر از 15 سال توی اصفهان بودن، مترجم نیازه!)
ماژیک "های لایتر" (یا همون مارکر)، با حال ترین چیز دنیاست!
وقت گذرونی مورد علاقه تون، تغییر دکوراسیون اتاقتونه.
جوراب های 3 تا هزار تومن خیلی چیزای باحالین!!!
آخر هفته از سه شنبه تا شنبه کش پیدا می کنه.
ای کاش قبل از دانشگاه اومدن می دونستم که:
که فرقی نمیکنه اولین امتحان چقدر دیر برگزار شه، من تا آخرین لحظه می خوابم!
که میتونم بدون اینکه خودم حتی متوجه بشم، اینقدر زیاد تغییر کنم.
که می شه یه عالمه آدم رو، هر کدوم به یه شکل، دوست داشت.
فرقی نمی کنه که توی دبیرستان چقدر بچه ی باحالی بودی، اینو اینجا هیچ کس به کفی کفشش هم حساب نمی کنه.
که اگه شلوار پارچه ای بپوشی، همه ازت می پرسن: "حالا چرا اینقدر تیپ زدی؟!"
که هر کدوم از ساعتای توی محوطه ی دانشگاه، یه زمان متفاوت رو نشون میده!
که اگه یه نمره ی 20 عالی بگیری... خوب که چی؟ اینجا کسی اهمیت نمیده.
که می تونم تا 4 صبح به بزن و برقص (صفا، سیتی، سرندی پیتی!) مشغول باشم، اونم شبی که فرداش 8 صبح امتحان دارم.
که ممکنه آدم همه چیز رو بلد باشه و باز هم درس رو بیفته.
که ممکنه آدم هیچی بلد نباشه و درس رو پاس کنه.
که می تونم تقریبن به تمام چیزایی که در مورد دوستام کشف می کنم، عادت بکنم.
که بیشترین تحصیلات دانشگاهیم از بیرون کلاسا به دست میاد!
که دوستی، فراتر از فقط کافی شاپ (چایخونه؟! آیس پک؟! کله پزی؟! بریونی و آبگوشت؟!) رفتن دسته جمعیه؛ ولی اونم باز حال میده...!
که پنجشنبه، در واقع، سرابی از قوه ی تخیل نوع بشره!!!!
که روانشناسی در واقع زیست شناسیه، که زیست شناسی در واقع شیمیه، که شیمی در واقع فیزیکه و فیزیک در واقع ریاضیه!
که پدر و مادرم توی این چند وقت گذشته چقدر یه دفعه باهوش تر میشن!
که میشه در حالی که آدم توی جمع یه عالمه از دوستاشه، بازم تنها باشه.
که موقع خداحافظی ها زیاد نباید ناراحت بود، چون خداحافظی، برای دیدار دوباره لازمه، و دیدار دوباره، بعد چند ساعت یا چند روز یا چند ماه و چند سال، برای اونایی که دوستای واقعی هستن حتمیه.
10 دلیل مهم برای اثبات اینکه دانشگاه شبیه دبستانه:
1- وقت جدا شدن از مامانتون، گریه می کنید.
2- بدون اینکه مراقب ماشینا باشید از خیابون رد می شید.
3- زنگای تفریح (ساعتای استراحت) از ضروریات زندگی هستن.
4- بدون اینکه فکر کنید که چه شکلی به نظر میاید، به طرف درهای خروجی هجوم می برید. (چون در این لحظه، بقیه هم به همون مسخرگی و مضحکی شما به نظر میان!)
5- از کلاسا غیبت می کنید و به جاش می شینید و با دوستاتون بازی می کنید!
6- کیف کوله تون رو روی هر دو تا شونه تون می اندازید!
7- دستکش و شال گردن و کلاه پشمی می پوشید!
8- بازی کردن توی برف، یه کار کاملن منطقی و نرماله!
9- چرت می زنید.
10- تمام صبح به امید تی تاپ و ساندیس سر کلاسا می شینید!