در ستایش اصالت و مهربانیش

به طور معمول هر فردی در یک جمع مظهر یک صفت خاص می شوند. برخی به شوخ طبعی شهره می شوند و عده ای به صداقت بعضی ها را برای رکبودنشان فراموش نمی کنیم و برخی را به خاطر ادب و مردم داریشان. دوستانی داریم که سخاوتمندند چه در موارد درسی و اجتماعی و چه در بذل محبت و همراهی شان. و از سوی دیگر همراهانی داریم که با صفت های محافظه کار محتاط یا جدی و ساکت در ذهنمان ماندگار می شوند. و این ادم های مختلف یا بهتر بگویم این صفات مختلف وقتی کنار هم جمع می ایند و با خرد جمعی  همراه می شوند صمیمیت می افرینند به همان گونه که دستان نقاش از مجموعه ی رنگ های مختلفی زیبایی پدید می اورد.

و در  جمع  ما کسی را می شناسم که تا همیشه نماد مهربانی و خوش قلبی در ذهن من خواهد ماند. می توانی برای مدت ها با او صحبت کنی بی انکه افت بدگویی از دیگران فضایتان را الوده کند می توانی در هر زمانی برای یادگیری مباحث درسی به ساغش بروی و مطمئن باشی تمام تلاشش را خواهد کرد. و می توانی به او اعتماد کنی به قضاوتش به همراهی اش و به امانت داری اش.

.

.

و من امروز افتخار این را دارم که تولد این همکلاسی را تبریک گویم.  سحر ورادی عزیز تولدت مبارک. شناختن تو از بهترین اتفاقات یک سال گذشته ام بوده است

.

به عنوان پیشنهاد خواندن همه ی کتاب های جین آستین را بهت پیشنهاد می کنم. خانم نویسنده ای که شخصیت های اصلی  داستانش با سرزندگی و صداقتشان با آرامش و اصالتشان نزدیکی زیادی به شخصیت  خودت دارند. به طور ویژه پیشنهاد هایم عقل و احساس و منسفیلد پارک است. و لازم الذکر است که کلمات و جمله بندی این نوشته تقلیدی است قاصر از سبک شخصی خانم استین.

.

باز هم تولدت مبارک. زنده باشی و جاویدان

تولد باز هم با تاخیر!

 ژیلای عزیز تولدت مبارک....امیدوارم از این شعر کوچیک خوشت بیاد....

Inside you , boy

there s an old man sleepin.

dreamin, waitin, for his chance.

inside you girl

theres an old lady dozin

waitin to show you a slower dance.

so keep on playin

keep on runnin

keep on jumpin til yhe day

that those old fplks

down inside you

wake up ... and come out to play...

shel silverstein

 

با دو نقطه دی به گذشته بنگر...

 

پست قبلی که خب بنا به خواسته ده تا کامنت اخرش جمع شد. خسته نباشید همگی ممنون . اقای اکابری پیشنهاد دادند یک پست واسه سوتی ها بذاریم . سوتی هایی که توی یک سال گذشته دادیم و در نتیجه صفری بودنمون و گفتند که این کار قبلا توی ۰۲ انجام شده . بااجازه ی خانم صالحی نویسنده پست توی۰۲ بریم سراغ سوتی ها...

تابستون طولانیه

 

در ادامه پست قبل از اون جایی که ما خودمون ته ایده ایم و کلا خودمون می دونیم راجع به چی حرف بزنیم یکی دیگه از هم کلاسی ها پیشنهاد دادن که پست تابستون کوتاهه و تابستون خود را چگونه خواهید گذراند بریم.سه ماه طولانی رو در پیش داریم( در حقیقت  دو ماه) که به غیر از سریال واقعآ معرکه کامل و پیشاپیش قابل ستایش رستگاران هیچ برنامه ی دیگه ای برای پر کردنش نداریم. برنامه ی شما چیه؟؟؟

 پ.ن:بحث تابستون که پیش می اد اولین سوال من در مورد وبلاگه. باید چه کار کنیم؟ تعطیلش کنیم تا اول مهر؟ ادامه اش بدیم؟ بعدم این که خواهشآ لطفاآ تمناآ تا اخر تابستون یک کم بنویسید یک کم حوصله مند شین تشریف بفرمایید بیاین نویسنده وبلاگ شین. هم اکنون نیازمند یاری نارنجی تان هستیم....

 ( میشه بچه های فیلم بین کلاس و کتاب خون ها یکسری کتاب و فیلم جالب هم پیشنهاد بدن plz)

نوشته از نارنجی

برای خرداد.

 

دوستهای عزیزم فرناز -ساحل- عارفه تولد همگیتون مبارک.توی اوضاع فعلی کشور که تعداد زیادی از هم وطن های ما این طور ناراحت و به قول خودشون عزا دارند تبریک گفتن و شادی کردن واقعا سخته.بابت تاخیر تبریک ها ببخشید.

متاسفانه تسلیت.

پرنیای عزیز بابت تصادف داییت شدیدا و صمیمانه از طرف همگیمون تسلیت می گم.

بازگشت گزارش فوق سری؛ شش

من دوباره برگشتم! خدا به دادتان برسد! دوباره جنبش سوتی گیری شروع به کار می کند و روز از نو، روزی از نو...

این بار هیچ کس از من نخواسته که بیایم گزارش فوق سری بنویسم، از تجمع های هواداران هم خبری نبوده، همین جوری دلم خواسته، عشقم کشیده گزارش فوق سری بنویسم. سوژه هم نداریم، بی سوژه گزارش می نویسیم. حرفی هست؟!

 

در ترمی که گذشت، خیلی ها با هم دعوا کردند و آشتی کردند، بعضی ها به هم سلام کردند، بعضی ها جواب سلام ندادند؛ دسته جمعی به شکل یک حرکت متناوب با دوره تناوب 3 روز، هی مرثیه سرایی کردیم در باب "وا اسفاها، کلاسمان از دست رفت!" و هیچ کس هم خسته نشد؛ هی همگی دسته جمعی آخر هفته ها به جای پیک نیک، آمدیم بساط حلوا و خرما و اشک و زاری مان را پهن کردیم وسط وبلاگ و هی زدیم توی سر کله ی خودمان و برای کلاسمان فاتحه خواندیم. یک مدت بی خیال همه چیز شدیم و گوشه و کنار کلاس مان و وبلاگمان تار عنکبوت بست از بس که چند نفر خودشان تنهایی توی وبلاگ و کلاس پشتک  و وارو زدند و بازار سوء تفاهم داغ داغ بود. خلاصه اینکه دویدیم و دویدیم، به آخر ترم رسیدیم...

 

توجه: هدف از این گزارش فوق سری، صرفن یادآوری گذشته ها و شاید احیای گزارش فوق سری است، نویسنده تمام فشارش را آورده که یک ذره هم شبیه طنز باشد، به هر حال انتظار چندان زیادی نداشته باشید. بنده ی خدا دلقک درونش سرخورده  شده!

قبل از شروع دوباره، یک کاری را که باید از همان اول انجام می دادیم، یعنی اعلام مواضع گزارش فوق سری، انجام می دهیم:

1-       هرگونه شباهت اسامی به کار برده شده با اسامی افراد حقیقی و حقوقی، کاملن اتفاقی بوده و تکذیب می شود.

2-       هر گونه ایجاد دلخوری، سوء تفاهم تلقی شده و تکذیب می شود.

3-       هر گونه کامنت نامربوط پس از حذف، کان لم یکن محسوب شده و تکذیب می شود.

4-       مسئولیت هرگونه عملیات انتحاری، انفجاری، افتخاری، اقتداری و استکباری  پیشاپیش به عهده ی گروه موسوم به "اجانب" می باشد.

5-       همه ی وبلاگ های دیگر از ما تقلید می کنند، حرف اضافه هم نباشد وگرنه می دهیم بیندازندتان همانجا که یک نفر که هیچ قومیتی نداشت نی انداخت!

6-       هر گونه برچسب و اتیکت سیاسی و غیره (مخصوصن وغیره) تکذیب می شود.

7-       هر گونه استفاده و برداشت عشقی-عاطفی از مطالب گزارش فوق سری، محکوم و تکذیب می شود.

8-       نویسنده شخصن و غیر شخصن تکذیب می شود.

 

حالا برویم سر یک ذره گزارش فوق سری:

 

1)) مکاشفات فی البحر الغت "سلام"

یک پرسش: سلام ماهیتن و ذاتن چیست؟

پاسخ: به اعتبار نظر سنجی از قشر دانشجو، فتنه انگیزترین و روی نرو ترین موجود حاضر در روابط انسانی است.

به زبان اوردنش در حضورعابرین و رهگذاران غریبه ی خیابان، آسان تر از به کار بردنش در حضور یک همکلاسی بعد از یک سال است. مشغله ی فکری و نقل همه ی محافل دانشجویی است. به کار بردنش با لحن های مختلف، گستردگی معنایی شگفت انگیزی ایجاد می کند که جهت اطلاع، چند نمونه ذکر می شود: چقدر از دیدنت خوشحال شدم؛ وای من و تو چقدر با هم رفیقیم، یکی منو بیگیره!؛ عجب خانوم/آقای با شخصیتی، با من ازدواج موکونه نه؟!!!؛ آه... مرده شور ریختت رو ببرن؛ آخه کی این راهرو فارماسیتیکس رو اینقدر باریک ساخته؟؛ آی آی آی.. دماغت سوخت! می خواستی به روی خودت نیاری بهت سلام کردم!؛ توجه کردی تو چقدربی نزاکتی، همه ش من اول سلام می کنم. و ...

هوادارانش می گویند: "سلام سلامتی میاره." ولی شواهد گویای این است که عمرن سلام هر چیزی بیاورد، توی بساطش سلامتی پیدا نمی شود. از سایر دستاوردهایش می توان به دعوا، قهر، ایجاد مثلث و گاهن حتی مربع و شش ضلعی عشقی و... اشاره کرد.

یک داستان:

برداشت 1) یک روز دو نفر در پارک به هم سلام کردند، به این ترتیب دوستی عمیقی بین آنها شکل گرفت.

برداشت 2) یک روز دو نفر در مهمانی به هم سلام کردند، به این ترتیب تا آخر عمر با هم زندگی خوب و خوشی داشتند.

برداشت 3) یک روز دو نفر در دانشگاه به هم سلام کردند، در خوابگاه دخترها عروسی شد و در خوابگاه پسرها جنگ!

 

یک نتیجه: لطفن از این به بعد به جای سلام، بوق اشغال بزنید.

 

2)) انگل عملی، جایی برای خندیدن!

آزمایشگاه انگل جایی است در طبقات خیلی بالای دانشکده پزشکی (که البته آسانسور هم ندارد) و برای رسیدن به ان، باید هفتاد هزارتا پله را بالا رفت و این اصلن برای سلامتی موجوداتی که تازه هزار قلم ساندویچ و چیپس و ذرت و شکلات و نوشیدنی و ... را در معده شان چپانده اند خوب نیست. القصه، پس از رنج و مشقت راه، بالاخره به آزمایشگاه انگل شناسی می رسید و طبق  روال عادی، شما هروقت که برسید استاد مربوطه درس را شروع کرده و دارد نگاه های زهرآلود به شما می کند. در نهایت روی صندلی هایی که برای نشستن رویشان هزار تا ترفند لازم است (و در جلسات اول ترم، هر بار 2-3 تا تلفات می دهد) مستقر می شوید و در حالی که تعادلات یک چیزی است توی مایه های بند بازی و هر لحظه ممکن است صندلی مربوطه از زیرتان جاخالی داده و شما را زمین بزند، به تصاویر رنگی و نامفهوم روی تخته سیاه چشم می دوزید و مشغول   daydreaming می شوید. سپس بعد از زمانی در حدود 2-3 میلیون سال،  استاد گرامی دست از حرف زدن می کشد و مداد رنگی ها روی میز استاد پحش شده و کلاس وارد فاز "زنگ نقاشی و رنگ آمیزی مهد کودک" می شود (البته به همراه موسیقی متنی که از موبایل های دوستان در حال پخش است). دراین جای کار، برای یک بار هم که شده عقب بروید و از دور منظره را تماشا کنید. 8-10 نفر ادم گنده، در روپوش های یکدست دور هم جمع شده اند و هر سه ثانیه یک بار سرشان را بلند می کنند و شکل های روی تخته را نگاه می کنند و به ادامه ی نقاشی کشیدنشان می پردازند. در همین حین به طور مداوم توی سر و کله ی هم می زنند و جیغ می کشند و سر مداد رنگی دعوا می کنند و گاهی هم با آهنگ موسیقی متن، حرکات نیمه موزونی از خودشان در می آوردند!  بعد از اتمام کار نقاشی، اگر خیلی دانشجوی فعالی باشید، سعی می کنید یک نیم نگاهی هم به میکروسکوپ ها بیندازید که متصدی آزمایشگاه دماغش نسوزد و به عبث تلاش می کنید فرق یک سری نقطه ی قرمز بی شکل را با یکی سری نقطه ی آبی بی شکل در یابید و پس از اینکه به این نتیجه رسیدید که فرقشان در رنگشان است، تازه مطلع می شودی که تفاوت رنگ ها مربوط به تفاوت مدل میکروسکوپ است! در نهایت توفیقی کسب نمی کنید و بی خیال کل جریان می شوید و این را هم حواله می کنید به حساب جاری و پر و پیمان "شب امتحان"!  

 

3)) توت

تعریف: توت نوعی میوه ی دانه دانه ی ریز است که در دو نوع سفید و قرمز ( یا سیاه) به بازار می آید. قوت غالب دانشجویان در فصل بهار است و به جای میان وعده، پیش غذا، دسر و حتا خود غذا استفاده می شود. خوردنش نیاز به تریا و سلف و کارت تغذیه و اتوماسیون ندارد. رقابت در خوردن آن می تواند موجب سر زدن انواع و اقسام ژانگولرها و حرکات بدنی پیچیده توسط باشخصیت ترین آدم ها شود. در اردیبهشت ماه، می توانید آدم های فوق العاده سنگین و های کلاس را در حالی که برای خوردن آن از درختان اقصا نقاط دانشگاه آویزان شده اند تماشا کنید. یکی دیگر از عوارض آن، قرمز شدن لکه ای ملافه های خوابگاه  است!  تناول آن از روی درخت، آن چنان لذت بخش است که می تواند موجب عارضه ی ترکیدگی حاد و گاهی حتی ورم کردگی مزمن شود! ضرب المثل "کاه و کاهدان" به خوبی توصیف کننده ی این وضعیت است. بر همین اساس می توان یک روش قتل عام جمعی دانشجویان را به کار برد و آن سم پاشی درختان توت دانشگاه است.

تجربه: درخت توت های جلوی دانشکده ای و جلوی سلفی و حتی پشت دندونی اصولن بر اساس یک قانون از پیش معین، قبل از شما به سمع و نظر افراد نامعلومی رسیده. میزان درشتی و خوشرنگی و چشمک زدن (و حتی شماره دادن!) توت ها، نسبت مستقیم با میزان دوری شاخه ی مربوطه از دسترس شما دارد. پس بر همین اساس توصیه می شود که برای اجرای مراسم توت خوری حرفه ای، حتمن به همراه یک نفر آدم وارد به سوراخ سنبه های دانشگاه و آشنا به میزان باردهی درختان در نقاط مختلف دانشگاه و ترجیحن متبحر در امر بالا رفتن از درخت بروید.

پیشنهاد: اگر خیال کرده اید منظره ی پسرهای تی شرت پوش و دخترهای مانتو کوتاه پوشی که وسط بلوار های دانشگاه از درخت آویزان شده اند، خنده دارترین سوژه ی فصل توت خوری است، یک سری به نقاط پرت تر دانشگاه بزنید تا ببینید کت و شلوار پوش ها و چادری ها چه مهارتی در آویزان شدن از درخت دارند!!!

 

4)) تریا

عمرن یک میلیون سال هم می گذشت، تمام یک دانشکده نمی توانستند در هیچ موضوع حیاتی دیگر به جز تریا به اجماع برسند و پتیشن امضا کنند، چرا که از قدیم گفته اند: زیستن برای خوردن است، نه خوردن برای زیستن! (به نقل قول های تحریف شده کاری نداریم.) حالا از روز تایید خبر راه اندازی تریا دارو (مثل تریا زبان و تریا دندون و...)،  دوستان به کرات مشاهده می شوند که دور هم جمع شده اند و برای آینده ی تریاشان نقشه می کشند و در مکان معین شده برای تریا می نشینند و به در تریا بعد از این چشم می دوزند و با رویاهایشان هفت آسمان را سیر می کنند! خدا دو چیزرا از این جوانان نگیرد: امید و معده ی خالی!!!

 

بسیار خوب. خندیدید؟ یا خورد توی ذوقتان؟ حالا اینا را ول کن، چه فرقی می کنه؟ گزارش فوق سری رو بچسب!

تا بعد...

مریم فرزان

خدا...

سلام
یه روز با بچه ها دور هم نشسته بودیم گپ میزدیم که یکیمون گفت : چه موقع ادم خدا رو بیشتر احساس میکنه؟ یکی برگشت گفت که وقتی ادم یه نفرو خیلی دوست داره.بعدن که من به این بیشتر فکر کردم دیدم در نوع خودش حرف خیلی جالبیه ولی یه کم مبهمه. کسی هست که بتونه این حرف رو یکم باز کنه؟ یا تا حالا اینو تجربه کرده باشه؟
(اگه میشه این نظرو به صورت یه پست جدا و معمولی بذارید رو وبلاگ.مرسی)

پ.ن: این مطلب رو دوستی به نام "آشنا" فرستاده بودند تا ما بذاریمش روی وبلاگ!

سلام سلام سلام!

خوبین خوشید؟ دماغتون چاقه؟ یا سپردیدش دست اقای دکتر مهرپرور عروسکیش کرده واستون؟ توت خوری رفتید؟ گول توت های پشت دندونو نخورین یه وختا! نه که خوشگل نباشن اصلآ شیرین نیستن جون شما! ابدا به رفتنش نمی ارزه!

خانم دکترا اقای دکترای نازنین سرما خوردگی می دونین چیه؟ اخ خدا نصیبتون نکنه . اولش از خستگی شروع می شه و کوفتگی! یعنی یه هو می بینی افتادی همه ی جونت انگار کتک خوردهاس! اگه عاقل باشی همون موقع وایسی استراحت کنی زود خوب می شی ولی اگه خودت و یه عده دیگه دورو بری هات هی بگن نه تو چیزیت نیس باید ادامه بدی  و این حرفها هی خسته می ری جلو و هی خراب می کنی و هی کارها از دست در می رند و با بقیه بد خلقی می کنی و اخرش هم هیچ راهی نداری غیر این که خودتو یه جا سفت و سخت بستری کنی....

یعنی می دونین من تجربشو دارم که می گما. من نارنجی نازک نارنجی سیستم ایمنیم داغون خراب بود با کوچکترین ذره های میکروب مریضی اومد سراغم ولی کنار ننشستم بدتر دویدمو و شلوغ کردم که بگم هیچیم نیست خب افتادنم که همه دیدید خب! مریم خانوم ما هم الان یک کم وقتیه سرما خورده( خداییش سیستم ایمنی داشته ها! خفن!) بعد واسه این که عود نکنه و خراب نشه وضعیتش قرار شد همین الان بره مرخصی و من یه یه ماهی این جا در خدمت شما باشم!( یعتنی اینو نمی شد بی این همه مقدمه گفت؟) نظرتون چیه باشم؟ یا اینجارو همین جور خالی بذاریم تا برگردن؟ نمی دونم تا اخر هفته می خواین بگین.

پ.ن: وای اخ جون یعنی کل یه وبلاگ یه طرف پ.ن گذاشتناش یه طرف٬ غرض این که این قالبمون یه ۷-۸ ماهیه بد هی بوده و هی بوده و هی بوده! 

 اقای ........ شما قرار بود یه قالب بنفش راه دار خال خالی پیدا کنید واسه اینجاها( اسم ایشون کپی رایت داره شما نفهمید من کی  رو می گم بعد اگه خودشون اجازه دادن اسمشونو اضافه می کنیم)

جدای از شوخی اقای هویت شما پایه قالب پیدا کردن هستید لطفآ؟ دلیل اینکه شما باشید این که دومین نویسنده ی وبلاگید و از هر لحاظ دمورکاتیکی نوبت شماست نه؟ تا اون هفته منتظر پیشنهاد ویژه شما هستیم اگر نبود میشه لطفآ بقیه اگر قالب قشنگی جایی دیدن معرفی کنن؟ قالبی که هم شکیل باشه هم شاد و هم کار کردن باهاش سخت نباشه لطفآ....

فعلا... روزگارتون نارنجی!

آیا همه ی گیلانی ها توی اردیبهشت به دنیا میان؟! آیا توی گیلان، در اردیبهشت ماه همه جا رو چراغونی می کنن و رو در و دیوار "تولدت مبارک" می نویسن؟! آیا توی گیلان در اردیبشهت ماه شیرینی فروشیا بّره کشونشونه؟! بی زحمت یه الطفاتی بفرمائید چند تایی هم بّره به شیرینی فروشیای اصفهان سفارش بدید واسه کشتار!(پیراشکی گوشت با کاکائو و خامه!!)

خلاصه اینکه ما دو تا گیلانی داریم که هردو توی اردیبشهت ماه قدم بر چشمان دنیا گذاشتن و تشریف آوردن در خدمتشون باشیم. مشرف فرمودید... اون ورا چه خبر؟!

شقایق حیدر پور

حامد نادری

تولدتون مبارک... حالا حالاها لطفن در خدمتتون باشیم... بودی حالا!

شیرینی فراموش نشه... کلوچه لاهیجانی پذیرفته نیست!

نگار ملک پور عزیز

با یه دنیا شرمندگی بابت تاخیر، تولدت مبارک!

به جبران این کوتاهی، این کارت تبریک ویژه ی شخص خودت... امیدوارم ما رو که تبریک نگفته، شیرینی خوردیم، به رسم رفاقت و این که تو قهرمان بسکتبالی و ما توپ جمع کنش، ببخشی...

تولدت هزااااااااااااااااااااااار بار مبارک!

کامپیوتر بغلی, کیبورد نداره!

این مطلب اوریجینال نیست. از یکی از تاپیک های سایت فیس بوک گرفتم و ترجمه کردم.

زمانی متوجه می شید خیلی وقته  دانشجو شدید که:

تمام لباسای کثیفتون رو جمع می کنید تا توی خونه که ماشین لباس شویی وجود داره بشورید.

3 کیلومتر پیاده روی برای رسیدن به یه مهمونی، راه چندان زیادی نیست.

نظافت و رفت و روب رو به درس خوندن ترجیح می دید، مخصوصن اگه نزدیک امتحان باشه.

"اه، لعنتی (خیلی تابلوئه که یه فحش ناجور رو سانسور کردم؟!)، چطور اینقدر دیر شد؟" جمله ایه که حداقل شبی یه بار از دهنتون خارج می شه.

دست پخت مادرتون چیزیه که آرزوشو دارید، نه چیزی که ازش فرار می کنید.

ساعت های کلاساتون رو با ساعتای خوابتون و زمان سریالای آبکی تلویزیون تنظیم می کنید.

پیک موتوری و گارسون پیتزا فروشی رو به اسم کوچیک می شناسید و برای سفارش دادن، حتی نیاز به خوندن منو ندارید!

وقتی هوا روشنه می خوابید و وقتی هوا تاریکه بیدار میشید!

به خاطر اس ام اس زنده اید!

از پنجره بیرون رو تماشا کردن واسه خودش یه تفریحه.

مزاحمت تلفنی بعد از سال ها، دوباره تبدیل به کار فوق العاده باحالی میشه!!! (عجب؟! راست میگه ها؟ مگه نه؟!!!!)

شما مثل دوستاتون فکر می کنید و حرف می زنید و لهجه تون تبدیل میشه به تلفیقی از اصفهانی و گیلکی و یزدی و همدانی!!! (این وسط فقط کافیه دو تا اصفهانی اصیل بخوان با هم حرف بزنن! لهجه سوپر اصفهانی می دونید چیه؟ فقط بگم که برای کسایی که کمتر از 15 سال توی اصفهان بودن، مترجم نیازه!)

ماژیک "های لایتر" (یا همون مارکر)، با حال ترین چیز دنیاست!

وقت گذرونی مورد علاقه تون، تغییر دکوراسیون اتاقتونه.

جوراب های  3 تا هزار تومن خیلی چیزای باحالین!!!

آخر هفته از سه شنبه تا شنبه کش پیدا می کنه.

 

ای کاش قبل از دانشگاه اومدن می دونستم که:

که فرقی نمیکنه اولین امتحان چقدر دیر برگزار شه، من تا آخرین لحظه می خوابم!

که میتونم بدون اینکه خودم حتی متوجه بشم، اینقدر زیاد تغییر کنم.

که می شه یه عالمه آدم رو، هر کدوم به یه شکل، دوست داشت.

فرقی نمی کنه که توی دبیرستان چقدر بچه ی باحالی بودی، اینو اینجا هیچ کس به کفی کفشش هم حساب نمی کنه.

که اگه شلوار پارچه ای بپوشی، همه ازت می پرسن: "حالا چرا اینقدر تیپ زدی؟!"

که هر کدوم از ساعتای توی محوطه ی دانشگاه، یه زمان متفاوت رو نشون میده!

که اگه یه نمره ی 20 عالی بگیری... خوب که چی؟ اینجا کسی اهمیت نمیده.

که می تونم تا 4 صبح به بزن و برقص (صفا، سیتی، سرندی پیتی!) مشغول باشم، اونم شبی که فرداش 8 صبح امتحان دارم.

که ممکنه آدم همه چیز رو بلد باشه و باز هم درس رو بیفته.

که ممکنه آدم هیچی بلد نباشه و درس رو پاس کنه.

که می تونم تقریبن به تمام چیزایی که در مورد دوستام کشف می کنم، عادت بکنم.

که بیشترین تحصیلات دانشگاهیم از بیرون کلاسا به دست میاد!

که دوستی، فراتر از فقط کافی شاپ (چایخونه؟! آیس پک؟! کله پزی؟! بریونی و آبگوشت؟!) رفتن دسته جمعیه؛ ولی اونم باز حال میده...!

که پنجشنبه، در واقع، سرابی از قوه ی تخیل نوع بشره!!!!

که روانشناسی در واقع زیست شناسیه، که زیست شناسی در واقع شیمیه، که شیمی در واقع فیزیکه و فیزیک در واقع ریاضیه!

که پدر و مادرم توی این چند وقت گذشته چقدر یه دفعه باهوش تر میشن!

که میشه در حالی که آدم توی جمع یه عالمه از دوستاشه، بازم تنها باشه.

که موقع خداحافظی ها زیاد نباید ناراحت بود، چون خداحافظی، برای دیدار دوباره لازمه، و دیدار دوباره، بعد چند ساعت یا چند روز یا چند ماه و چند سال، برای اونایی که دوستای واقعی هستن حتمیه.

 

10 دلیل مهم برای اثبات اینکه دانشگاه شبیه دبستانه:

1-   وقت جدا شدن از مامانتون، گریه می کنید.

2-   بدون اینکه مراقب ماشینا باشید از خیابون رد می شید.

3-   زنگای تفریح (ساعتای استراحت) از ضروریات زندگی هستن.

4-   بدون اینکه فکر کنید که چه شکلی به نظر میاید، به طرف درهای خروجی هجوم می برید. (چون در این لحظه، بقیه هم به همون مسخرگی و مضحکی شما به نظر میان!)

5-   از کلاسا غیبت می کنید و به جاش می شینید و با دوستاتون بازی می کنید!

6-   کیف کوله تون رو روی هر دو تا شونه تون می اندازید!

7-   دستکش و شال گردن و کلاه پشمی می پوشید!

8-   بازی کردن توی برف، یه کار کاملن منطقی و نرماله!

9-   چرت می زنید.

10- تمام صبح به امید تی تاپ و ساندیس سر کلاسا می شینید!

سيما..................... عطار.

سيما................ عطار.

سيما........... عطار.

سيما...... عطار.

سيما.. عطار.

= ستّار!


سفارشي كه باشه همين ميشه ديگه دخترم!

سيما و عطار عزيز... روز بزرگداشت عطار و تولد سيما رو به هر دوتاتون تبريك ميگم. اميدوارم هميشه داروساز-عارف باقي بمونيد!

سيما، ببينم مي توني آبروي ما رو بخري، يه منطق الطيري چيزي بنويسي تا نشون بدي كه داروسازاي ورژن قرن 21 هم بلدن به اندازه ي داروسازاي ورژن قرن 7 عارف باشن؟!



اخبار دانشگاه ها... دوباره!

يه خبري همين الان شنيدم كه فكر كردم به احتمال زياد براي همه جالبه كه بدونن:


امسال به دليل برگزاري انتخابات، امتحانات پايان ترم دوم دانشگاه ها برگزار نخواهد شد...

به نقل از خبرگزاري ايسنا، امروز در صحن علني مجلس تصويب شد كه امتحانات پايان نيمسال دوم دانشگاه ها به دليل برگزاري انتخابات رياست جمهوري و ضرورت تمركز فكري قشر دانشجوي كشور بر اين موضوع، امسال برگزار نخواهد شد. گفته شده است كه براي نمرات و ارزشيابي دانشجويان در پايان اين نيمسال، به زودي جايگزيني اعلام خواهد شد. بنا به اطلاع يك منبع آگاه، محتمل است كه جايگزين ذكر شده، ميانگين نمرات دانشجويان در طول نيمسال تحصيلي باشد.

بنا به گفته ي كميسيون آموزش عالي مجلس، اين طرح در هفته ي اول بازگشايي دانشگاه ها پس از تعطيلات نوروز به وزارت آموزش عالي و وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشكي ابلاغ خواهد شد.




خبر عجيبيه. فقط يه نكته ي كوچولو هم من اضافه بكنم:

دروغ سيزده!!! (دو نقطه دي گنده!!!)


پي نوشت: چه آدم لوسي...! به به!

عیدانه، تولدانه

فهیمه فرحناکی و پروا پایدار عزیز

دوستای خوبم، تقارن بهار با سالروز تولد شما دو گل بهاری رو به فال نیک می گیریم و به امید خیلی اُمین (!) بهار زندگی تون، دور هم از راه دور براتون Happy Birthday To You می فرستیم و هزار بار دسته جمعی براتون کف می زنیم! امیدوارم سال نو برای شما (هم از اون لحاظ و هم از این یکی لحاظ) به خوشمزگی شیرینی که برامون میارید باشه (دیگه خود دانید!)... ولی جدی، به اندازه ی خوبی خودتون براتون آرزوهای خوب خوب داریم (زیاد میشه ها!)...

تولدتون مبارک


خوش به حال روزگار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام

باده رنگين نمی ‌بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ



ویرایش جدید: این پست ادامه مطلب دبشی دارد؛ محصول مشترک همه ی نویسنده های وبلاگ:


ادامه نوشته

تولد سه گانه، مثلثی، سه گوش، سه نفری، همه با همی و اینا...

سکانس اول: تبریک با ورژن آقای هویت

تولد... تولد همان کسی که من آنم که او بُوَد شاگرد اول (من: مریم) !!!  همان کسی که به زودی کتابی خواهد نوشت با عنوان: "روش های مراقبت و نگهداری از فرامرز"!!! همان کسی که الان چند روزی از تولدش گذشته و تبریک ما با تاخیر است... او کسی نیست جز: سحر ستایش...

سحر عزیز... خیلی تولدت خیلی مبارک


سکانس دوم: تبریک با ورژن خودم

خوب بالاخره بچه ی مردم هم آدم است، گاهی اشتباه می کند، خبطی مرتکب می شود و 26 اسفند به دنیا می آید... آدم که نکشته!!! خوب پس تولدش مبارک!

پیشنهاد: یه موزیکی هست که من از اول سال تا الان دارم تلاش می کنم تو و عارفه رو وادار کنم درست و حسابی گوشش کنید، مرگ من بشین اونو گوش کن، قشنگه به خدا... تازه کلی هم به رفاقت و جوونی و اینا می خوره

Once upon a time there was a tavern,  where we used to raise a glass or two, remember how we laughed away the hours, think of all the great things we would do... those were the days my friend, we thought they'd never end...blah blah blah!

چون می خوام استفاده ی شخصی نکنم، بقیه شو از زبان خود خواننده ی آهنگ بشنو!

فاطمه جان، تولدت مبارک


سکانس سوم: تبریک با ورژن گره


گلی را که دیروز،

به دیدار من، هدیه آوردی، ای دوست

-دور از رخ نازنین تو-

امروز پژمرد!

همه لطف و زیبایی اش را

- که حسرت به روی تو می خورد و

هوش از سر ِ ما به تاراج می برد،-

گرمای شب، برد!

صفای تو اما، گلی پایدار است

بهشتی همیشه بهار است.

گل ِ مهر تو، در دل و جان

گل ِ بی خزان،

گل ِ "تا که من زنده ام ماندگار" است.


منیره معتقدی عزیز، تولدت مبارک

"تقارن به روایت تولد" یا "تولد به روایت تقارن" یا  یه چیزی تو همین مایه ها...

دو عدد تولد در این روز (یعنی فردا مصادف با جمعه 9 اسفند) داریم در یک کلاس (عجب جمله بندی!)

خوب من کلی فکر کردم که چکار کنیم که تبعیض قائل نشده باشیم، به این نتیجه رسیدم که از بزرگ به کوچیک تبریک بگیم. الهام خدارحمی عزیز، دیگه دست من نبود، آقای شیخی یک سال از شما بزرگ ترن.

خوب پس: (من بلد نیستم مقدمه بگم!)

آقای شیخی تولدتون مبارک، 765765875 سال به این سالها...

من یه پیشنهاد فیلم برای شما دارم: فیلم "مرثیه ای برای یک رویا" به کارگردانی "دارن آرنوفسکی" (دو نقطه دی!) اگر این فیلم رو دیدید دوباره ببینید، اگر دوبار دیدید سه باره ببینید و اگر سه بار دیدید برای بار چهارم هم ببینید! آخه این فیلم رو 4 بار هم که ببینید، باز هم کامل کامل نمی فهمیدش!!! (همچنان دو نقطه دی!)

پی نوشت: دانشمندان همین امروز صبح اعلام کردند که آیس پک برای سلامتی مضر است و موجب ریزش موی سر و کچلی مفرط می شود و به علاوه سبب می شود ناخن انگشت کوچیکه ی پای چپ آدم، دندان در بیاورد و کلن تمام پای آدم را بجود؛ آیس پک مهم ترین عامل در التهاب بخش فوقانی غده ی بزاقی سابمندیبولار تشخیص داده شد؛ آیس پک موجب سوراخ شدن لوب فلوکولوندولر مخچه می شود و در نتیجه توان انجام حرکات موزون سرخپوستی را از انسان می گیرد... در ضمن، اگر به سلامتیتون اهمیت نمی دید هم باید بگم که: پلیس ضد شورش اصفهان اعلام کرد که از تاریخ 87/12/8 تا پایان سال 87، تجمع بیش از سه نفر در حوالی کلیه ی شعب آیس پک، به ویژه آیس پک 54 واقع در بلوار آینه خانه، به منزله ی شورش در سطح شهر محسوب می شود و عواقب بدی (خیلی بد، ها!!!) برای تجمع کنندگان در پی خواهد داشت! این خبرا کلن ربطی به هیچ چیز نداشت، همینجوری فکر کردم باید براتون جالب باشه که بدونید...

به هر حال تولدتون مبارک و...

شیرینی یادتون نره!



پست دوم!!!! (این یک پست جدا از پست تولد آقای شیخی است، که توسط سایر پست ها، به دلیل کمبود فضا، هل داده شده و به آن یکی وصل شده است! آخه چرا هل میدید؟!)


سرکار خانم الهام بنت یک استاد

با سلام

احترامن به استحضار می رساند که اینجانب، وبلاگ ورودی 87، تولد شما را به شما و خانواده ی محترمتان تبریک گفته و بدین وسیله برای پدر محترمتان روزگار خوب و خوشی را آرزو می کنیم. امیدواریم که در 150 سال آینده خوشبختی کلن یقه تان را ول نکند. خودمان هم به شما و خانواده ی محترمتان شیرینی خواهیم داد!

با سپاس و قدر دانی ویژه از خانواده ی محترم رجبی!!!

امضا

وبلاگ ورودی 87 داروسازی اصفهان

خوب چیه؟ من که نمی تونم با دختر استاد شوخی کنم؟ چه انتظاراتی از آدم دارید ها!

گزارش فوق فوق فوق سری (پنج)... از جشن صفرآزاد + آنچه که ندیدید...

من واقعن نمی دانم در مورد یک چیزی که درباره اش خیلی احساسات لطیف و نازکی دارم، چطور باید طنز بنویسم. ولی اشکالی ندارد، من طنز می نویسم! Just for you! شما از دور بیس بزنید تا من برایتان حرکات موزو... ببخشید! طی یک سری حرکات کاملن غیر موزون و بی ربط، برایتان گزارش فوق فوق فوق سری بنویسم.

خووووووووووووووب...  برویم سر اصل مطلب. اصل مطلب این است که: دِرِرِرِن! پس از اینکه هیئت اجرایی به مدت خیلی وقت، خودشان را برای برگزاری جشن تکه پاره کردند، سرانجام اتفاق افتاد... خودمان را از صفرانگی (صفر بودن!) رهانیدیم و بسی شادی نمودیم در روز این رهانیده شدن... فقط امیدواریم اساتید گرامی، ما را به ترم بعد پاس بدهند. (کی فعل پاس شدن و پاس کردن را به کار برده؟ اینها اشتباه است. درستش هست: پاس داده شدن و پاس دادن!)  البته احتمالش زیاد است که در مورد درس آناتومی، آقای حائری ما را سانتر کرده و دکتر ابوترابی ما را اوت کند! یا اگر شانس ماست، نمره مان می شود 9.75 و در واقع آفساید می شویم...!

ترین ها

12 نفر به اعتبار آرای شما، به عنوان "ترین ها" انتخاب شدند که به زودی جزئیات رای ها را روی وبلاگ خواهید دید. در حین معرفی "ترین ها"، اتفاقات جالبی افتاد؛ کلی بر علم ما افزوده شد: فهمیدیم که سقز در استان کرمانشاه است و مردمش به زبان ترکی حرف می زنند! فاطمه حسن زاده آهنگ "خونه ی مادربزرگه" را در وصف کلاسمان ساخته  که در آن، "مادربزرگه" خود فاطمه است و لابد من هم "مخمل" اش هستم (محض یاداوری، "مخمل" همان گربه ای است که به شدت شبیه "کلارک گیبل" است!) و "جوجو" هم می شود عارفه واعظی! "هاپوکومار" ( با تشکر از خانم دکتر هاپوکومار!!!) هم بود که یک سگ هندی بود، اما من دیگر با کسی آنقدر شوخی ندارم که بخواهم چنین اسمی بهش بدهم. ولی داوطلب می طلبیم!!!  دیگر اینکه با توجه به اطلاعاتی که خانم پایدار درباره ی درسخوان ترین دخترهای کلاس دادند، معلوم شد که رای همگی شما کشک بوده و شما در واقع کسی را انتخاب کرده اید که 34 نفر درسخوان تر از او در کلاس وجود دارند! یک  مراسم رسمی پخت املت داشتیم! املت پزی به روشی که در جشن انجام شد، یکی از فنون رزمی است و در مدارس رزمی هنگ کنگ با نام "omlitso" تدریس می شود. کیاپ مخصوص این ورزش هم این است:  اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَه! (به فتح الف!)


عکس یادگاری "ترین ها": اینجا آقای صدیقی شاخ دارد (توجه کنید که آقای شیخی برای شاخ گذاشتن که در حقیقت کار خیلی دقیقی است، چه تمرکزی کرده اند!)؛ سارا ریاحی هم دارد با دستش علامت می دهد که: "با شماره ی سه، بمبی که زیر میز گذاشتم رو منفجر کنید." یک... دو... (در این عکس دارد 2 را علامت می دهد!)

آقای طلایی، به نوعی، ستاره ی جشن بودند، واااااااای! سوال پرسیدند (از همه به جز من!)، واااااااااای! تولدشان بود، وااااااای! ترین بودند، واااااااای! و کلی هم حرف های بامزه زدند و همه را خنداندند. آمیز ممّد خان طلایی طهرانی (!)، وقتی شما اینقدر خوب بودید و کارهای خوب کردید معلوم است که نورانی می شوید! واااااااااااااااااااااااای! آقای طلایی، واااااااای، وااااااااااای، وااااااااای!


چپ: من سشوار ندارم که اینو پف بدم، نمیشه فوتش کنیم؟ یک نفر: تافت که دارید؟!

راست: آمیز ممّد خان طلایی طهرانی (!)، وقتی شما اینقدر خوب بودید و کارهای خوب کردید معلوم است که نورانی می شوید!

صندلی داغ

هتل عباس، پناه بی پناهان... هتل عباس، حتی برای آقای مورتیمر... هتل عباس، آخر تمیزی و نظم (عکسش را که دیدید!)... هتلِ خیلی ستاره ی عباس! مصاحبه با آقای عباس حسنی، مدیر و سرمایه گذار این هتل... با هنرمندی آقای مهیار کاشانی. آقای کاشانی، دیروز "لری کینگ" توی برنامه اش شما را به عنوان استادش معرفی کرد! (بفرمایید آب آلبالو!)

پایین: شما سالی چند ساعت درس می خونید؟!

بالا: دو نفر دارند سوت می زنند... آقای طلایی و آقای جلوخانیان. توجه کنید: آقای جلوخانیان سوت می زنند! (این هم از سوژه ی این گزارش! آقای جلوخانیان ممنون که با ما همکاری می کنید.)

 گویش ها

با گویش های مختلف آشنا شدیم، از عربی بگیرید تاااااااااا گیلکی... کلی "خشمونه"! بچه ها اینقدر به صرف فعل های آقای فائض خندیدند که انگار همه را " قیلیختندا "! خوبی اش این بود که آخر نه ما فهمیدیم "دودر کردن" به عربی چه می شود و نه آقای جمعه فهمیدند چه ارتباطی بین "دو عدد درب" و "دور زدن" و "چرخیدن" و "فریب دادن" وجود دارد! راستی آقای جمعه، بالاخره چطور شما 14 تا صیغه را در 4 تا به صورت MP3 بیان کردید؟  شقایق حیدرپور هم "یه توپ داره که قلقلیه و بزنه زمین هوا شونه"! ولی در نهایت، شقایق جان، "تی بلا می سر"! من از گویش لکی که کلن هیچی نفهمیدم، جز اینکه خانم محدثه صالحی "ساعت 11 به طرف خونه حرکت می کنه" و "آویزون" به زبان لکی می شود: آویزون! نرگس باقری هم کلن هیچی، نه لهجه دارد، نه شهرکردی اصل است و نه هیچی!


نماینده ها

این قسمت طنز ندارد، بیخودی نخندید!

تشکر خیلی خیلی زیاد از دو نماینده ی خوبمان که در ترم اول واقعن کلاس را جمع و جور کردند. معذرت می خواهیم بابت همه ی مواقعی که آن طور که باید، قدردانشان نبودیم و حتی در گزارش فوق سری، سر به سرشان گذاشتیم. فاطمه جان، معذرت می خواهم اگر گاهی از اعصاب خوردی هایت، در اثر کار زیاد و مسئولیت سنگین، سوژه گرفتم. از این به بعد با همدیگر ماشین هایی را که می خواهند بهمان بزنند تهدید می کنیم! آقای شیخی، از شما هم معذرت می خواهم اگر چند باری در گزارش فوق سری، به عصبانیت هایتان و آن تکیه کلام "کوه" گیر دادم. الان فکر می کنم که کم کم همه ی بچه ها دارند عادت می کنند شما را شبیه کوه ببینند! اگر یک روزی رفتید عکاسی تا عکس پرتره بیندازید، و وقتی عکستان چاپ شد، 12 تا عکس 3 در4 از یک منظره ی کوهستانی دیدید (!!!) ؛ زیاد تعجب نکنید و با عکاس بیچاره دعوا نکنید! هیچ اشتباهی نشده... شما طی یک دگردیسی 3 ماهه، به کوه تبدیل شده اید!

وای خدا! الان اشکم در می آید. خداحافظی با نماینده ها چرا اینقدر اشک و آه شد؟!

الان بیایید  لبخند بزنیم، از فرم اشک آلود خارج شویم و برای  نماینده های جدیدمان، آقای جلوخانیان و خانم صالحی آرزوی موفقیت کنیم. آقای جلوخانیان، اگر شما بخواهید پایان این ترم از نمایندگی انصراف بدهید، من باید یک تومار دراز از معذرت خواهی برای شما بنویسم! راستی شما بالاخره روشن کردن دیتا شو را یاد گرفتید؟ خانم صالحی، من کلن کوچیک شما هستم و من اصلن شهرستانی ام... "م.ت.ت" (!) هم اسم خودم است و شما هم فقط "شفتالو" هستی!

پی نوشت: خانم حسن زاده و آقای شیخی، الان خیال نکنید که من نادم و پشیمان هستم و دیگر با شما شوخی نمی کنم. نخیر! شما دیگر نماینده نیستید و تازه می شود حسابی سر به سرتان گذاشت؛ بدون عذاب وجدان!

قرار نبود این قسمت طنز نباشد؟! خوب می توانید بخندید!

انتقالی ها

3 نفر از دوستانمان از اصفهان رفتند... دو نفر به تهران و یک نفر به کرمانشاه. خانم نسرین کیایی که خیلی خوب بود و مهربان بود و شمالی بود و عضو گروهک متلاشی شده ی 150 بود، رفت. آقای سیاوش متقی هم که المپیادی بود و عاشق سیاوش قمیشی (قمشه ای!!!!) بود و با جنبه بود، هم رفت. آقای فردین پیروزفر هم که دوست آقای فائض بود و کرمانشاهی بود هم رفت. بدرود به هر سه تان... خدانگهدارتان باشد، ولی من که می دانم، هم شما اینقدر خوبید که توی دانشگاه های دیگر که اینقدر خوب نیستند حیف می شوید و هم دیگر دوستانی به خوبی ماها پیدا نمی کنید، چون کلن در تمام گستره ی تاریخی و جغرافیایی هستی، ورودی 87 داروسازی اصفهان یکه و بی همتاست. (کی اینهمه قوطی آب آلبالو ریخته اینجا؟!) ولی از شوخی گذشته، امیدواریم هر جا که هستید، همیشه موفق باشید و این یک ترمی را که با هم بودیم، هرگز فراموش نکنید و بدانید که حتی اگر از اصفهان دور هستید، این وبلاگ همیشه در دسترس شماست و همه ی بچه های کلاس از دیدن نظرات شما خوشجال می شوند... و اینکه : "اخترک من (این یعنی ما!) کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برایت می شود یکی از ستاره ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه ی ستاره ها را تماشا کنی... همه شان می شوند دوست های تو..." هدیه ی ما هم به شما همین خنده هایی بود که یک ترم با هم داشتیم. "همه ی مردم ستاره دارند اما همه ی ستاره ها یکجور نیستند... برای دیگران، ستاره ها همه شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو ستاره هایی خواهی داشت که تنابنده ای مثلش را ندارد... نه اینکه من توی یکی از این ستاره هایم؟ نه اینکه من توی یکی از آنها می خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه کنی برایت مثل این خواهد بود که همه ی ستاره ها می خندند. پس تو ستاره هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!"

این یکی هم که اشک و آه شد!

عکس کیک

این عکسی که با کیک گرفتیم، خیلی قشنگ شده. ولی خدایی چقدر تلاش کردیم و به هم فشرده شدیم تا توی کادر جا شویم. اخرش هم یک عالمه فضا خالی ماند! ولی خیلی دوستانه شده... کاملن با حس جشن که همگی با هم رفیق بودیم و همه یک نفر شده بودیم، هماهنگی دارد. به من که احساس خوبی می دهد. آن وسط یک نفر پیشنهاد داد که کله ی یکی را توی کیک فرو کنیم. در ان لحظه، کله ی آقای نماینده موقعیت بی نهایت عالی و استراتژیکی برای فرو رفتن در کیک داشت؛ اما گمان نمی کنم اگر چنین اتفاقی می افتاد، کیک و آقای نماینده، هیچکدام قیافه ی جالبی پیدا می کردند! در ضمن کی دلش می خواست کیک با طعم کله بخورد؟! راستی وقتی 50-55 نفری شمع را فوت کردیم، شمعمان کله پا شد توی کیک! خدا رحم کرد که فوتمان نهایتن 10 سوسک بخار بیشتر قدرت نداشت، وگرنه کل کیک را باد می برد!


وبلاگ: نویسندگان قدیم و جدید و مدیران قدیم و جدید. گره هم همانی است که توی دست من است و من دارم معرفی اش می کنم. آقای حامد نادری یا کلن یادشان رفته بود که جزو نویسنده ها هستند و یا در اثر آهنگ "گنجیشک لالا، آقای نادری لالا!" خوابشان برده بود! فاطمه حسن زاده هم یادش باشد که کاموای نارنجی اش را ببافد، با همان میل های کج! باهاش یک کلاه برای وبلاگمان بباف که توی سرما سردش نشود، تازه رنگ کاموا به رنگ قالب (لباس؟!) وبلاگمان هم می آید!

تولد: یک... دو... سه...  Happy Birthday To You ... هرکس دستش روی چاقو نباشه تولدش نیست و اصلن به دنیا نیومده و کلن نیست!

آنچه که ندیدید

کیک: هفته ی گذشته ما بعد از ورق زدن 3 تا آلبوم در یک شیرینی فروشی، از ترکیب تصاویر 4 کیک مختلف، یک چیزی در آوردیم که خیلی خوشگل بود و خیلی هم باکلاس و شیک بود، و با جزئیات دقیق، سفارش دادیم. صبح روز جشن، حاضر جواب و مسئولیت پذیرمان را فرستادیم تا کیک را تحویل بگیرند. بنا بر گفته های این دو نفر، وقتی شیرینی فروش مذکور، کیک را آورده... خدا نصیبتان نکند! نات اونلی کیک، کوچکترین شباهتی به انچه سفارش داده شده بود نداشت، بات السو چشمتان روز بد نبیند، خامه ی صورتی رویش مالیده بودند و دو تا قلب هم با ژله قرمز رویش کشیده بودند! حالا از فاطمه و عارفه فریاد، از شیرینی فروش اصرار که خیلی هم دو تا قلب روی کیک خوشگل است (و لابد می خواسته دو تا تیر هم توی قلب ها کار بگذارد!). خلاصه اینکه این آقای شیرینی فروش، یا معنی "سفارش" را نمی فهمیده، یا معنی "داروسازی" را و یا معنی "جشن دانشجویی" را و یا کلن نمی دانسته "قلب" به چه معنی است؟!!! خلاصه اینکه کیکمان خوشگل نیست و رویش ماست مالی (یا خامه مالی) شده است و رد پای ماله هم رویش مانده، دلیلش این است... به سلیقه ی قنادی "بابک" بخندید!

     

پروجکشن: در مراحل آماده سازی جشن، فاطمه حسن زاده روش خارق العاده و هوشمندانه ای برای تنظیم دستگاه پروجکشن به کار برد: استفاده از پایه دوربین! همان پایه دوربینی که گویا تمام فلسفه ی وجودی اش، همین بود که با آن بزنند زیر دستگاه پروجکشن و هی تصویر را کج و کوله کنند! کسی می داند چرا اسم این وسیله را گذاشته اند "پایه دوربین"؟ شاید برای اینکه خیلی بچه ی پایه ای است و دوربین هم لابد فامیلی اش است!

طناب پرده: آقایان شیخی و صدیقی برای ثابت نگه داشتن پرده ی سفید (نقره ای؟!) پروژجکشن، از طناب پرده های کلاس استفاده کردند! خوب این دوستان اصلن حواسشان نبود که "طناب پرده" منظورش این پرده نیست!

زحمتکشان کلاس در حال جارو، پارو کردن بقایای جشن!

کیک مالی: فکر می کردیم که کیکمان کم بیاید و برش های کوچک زدیم. آخرش یک چهارم کیک اضافه آمد که دادیم به سایر ساکنین دانشکده... آخر کار هم که تقریبن همه رفته بودند، به اندازه ی 2-3 برش کیک باقی مانده بود که عارفه و فاطمه دو نفری با همکاری همدیگر، کیک مذکور را به زمین سیاه کوباندند! منظره ی کیک و عارفه و فاطمه که کف کلاس مالیده شده بودند (!)، واقعن دیدن داشت... مجبور شدیم کف کلاس خرازی را با دستمال کاغذی پاک کنیم!

طفلکی ها:10 دقیقه قبل از جشن اگر قیافه های هیئت اجرایی و مجری ها را می دیدید، دلتان کباب می شد! 7 نفر آدم یکوری و آویزان و گرسنه که با دیدن منظره ی پیراشکی، اشک شوق ریختند (اینو خالی بستم!) و پیراشکی ها را نخوردند... بلکه آن ها را بلعیدند! دست فاطمه حسن زاده و عارفه واعظی درد نکند.

بر و بکس داروسازی 87، با کیک!


یک عالمه تشکر و مرسی و ذوق و اینها هم بود که می خواستم پاورقی بگذارم، ولی خیلی پست طولانی شد. سعی می کنم یک جای دیگر تشکرات لازمه را به جا بیاورم!

فقط یک سپاس ویژه دارم از خانم دکتر واعظی (با تو نیستم عارفه، به خودت نگیر!) به خاطر اینکه خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد لطف کردند و ما را حسابی برای عکس مرتب کردند و ازمان یک عالمه عکس گرفتند... مرسی، خیلی مرسی.

ببخشید دیر مطلب را گذاشتم، همه اش می ترسیدم که آنقدر که لایق شما و جشنمان است، خوب نشده باشد. هنوز هم کاملن راضی نیستم  از مطلبم، فقط امیدم به لطف و محبت شماست... و شرمنده ام اگر جواب خوبی هایتان را نمی دهد.

تولدتون مبارک...

فردا، ۲۷ ژانویه، تولد آقای علی جمعه، همکلاسی خارجی مونه!به زودی هم تولد دو نفر دیگه از همکلاسی هامون میشه: آقایان موسوی نسب و جعفری.

آقای جمعه، تولدتون مبارک!

آقای موسوی نسب، تولدتون مبارک!

آقای جعفری، تولدتون مبارک!

اینم پیشنهاد: توی میدون نقش جهان، یه چایخونه سنتی ایرونی هست. سه نفری با همدیگه برید یه سری به اونجا بزنید... چای قندپهلوی دبش  (دیشلمه!)  بخورید و لذت ببرید. 

راستی، آقایون جمعه، موسوی نسب و جعفری ما خوشحال میشیم اگر شما رو توی این وبلاگ هم ببینیم. امیدوارم بعد از این تبریک تولدتون، بیشتر به وبلاگ خودتون سر بزنید.

همیشه موفق باشید


آقایون و خانوما! دخترخاله ها و پسرخاله ها! از این به بعد، می تونید برای تولد دوستانتون، اعم از صمیمی و غیر صمیمی، خودتون تبریک بنویسید. پسرخاله ها، تبریکتون رو بدین یکی از نویسنده های آقایون بذارن روی بلاگ و دخترخاله ها هم می تونن بدن به من تا بذارمش. مطمئنن شما تبریکای قشنگ تر و دوست داشتنی تری برای دوستتون می تونید بنویسید تا من! به علاوه، اگر ماها زندگی مون دانشجوییه و نمی تونیم توی روزنامه و بیلبورد (!!!) تولد دوستمون رو تبریک بگیم، چرا از همین وبلاگ استفاده نکنیم؟ مجانیه، امتحان کنید. [چشمک]