تولد با دیرکرد!

خدا بعضی ها رو خیر بده که به موقع به دنیا میان و دل یه کرور آدم درس خورده ی وسط امتحانی رو شاد میکنن. منابع خبری وبلاگ، در آخرین ساعات روز تولد، مچ نوزاد رو گرفتن و نذاشتن بی خبر متولد بشه!

پس خانم مریم بیگی عزیز تولدت مبارک!

به قول دوست شیرینی خورت، انشالله 120 ساله بشی و به قول من، امیدوارم که همیشه زندگیت هم مثل خودت با آرامش و مهربون باشه!

طبیعتن این پست رو باید دیروز یا امروز صبح می رفتیم ولی خوب بی خبر موندیم... البته 24 دی هنوز تموم نشده، پس دیرکرد این تبریک، جریمه نداره.

حالا چی؟ پیشنهاد، پیشنهاد! یه پیاده روی طولانی با لباس گرم و شال و کلاه و یه لیوان شکلات داااااااااغ توی بلوار هشت بهشت اصفهان... می چسبه ها! برای ارامش اعصاب کش اومده ی آدم هم خوبه...


راستی دوستان، اون موقعی که خانم حسن زاده برای اولین بار این شیوه ی پیشنهاد دادن رو مطرح کردن، خطاب به همه بود. نه اینکه فقط نویسنده ی پست تولد بیاد و پیشنهاد بده... پس برای این تولد، خانم بیگی منتظر پیشنهادای همه ی همکلاسی هاشون هستن.

فی احوالات حذفیات جدید آناتومی، به کوشش آقای شیخی و گروه حذف کنندگان!

احتمالن خیلی از شما نمی دانید که امروز در دانشکده پزشکی چه خبر بوده، خوب ما هم که میدانیم نمی توانیم همه چیز را به شما بگوییم! (بیکارید؟!) فقط موضوعی که اهمیت حیاتی برای شما دارد و باید بدانید، این است: "حذفیات آناتومی بیشتر شد!!!" می بینم که بلند شده اید دارید از خوشحالی دور اتاقتان بپر بپر می کنید! شماهایی هم که در مکان عمومی هستید، بشکن و بالا بنداز راه انداخته اید! خوشا به حالتان... فقط چند لحظه صبر کنید و این مطلب را تا آخر بخوانید:

این حذفیات مربوط به امتحان عملی هستند:

فصل 4: شکل های 1-4 و 2-4 و 3-4 به ترتیب در صفحات 105، 106 و 107

فصل 5: شکل های 5-5، 7-5 ،8-5، 13-5، 15-5، 17-5، 19-5، 20-5 و 21-5 به ترتیب در صفحات 127، 129، 129، 136، 140، 142، 143، 145 و 146

فصل 7: شکل های 7-7، 8-7، 9-7، 10-7، 14-7 و 15-7 به ترتیب در صفحات 170، 171، 173، 174، 179 و 181

فصل 10: قسمت پایین شکل 5-10 (نمای پشت) و شکل های 6-10، 7-10، 8-10، 11-10، 12-10، ادامه ی شکل 12-10، 13-10، 14-10، 15-10، 16-10 و 18-10 به ترتیب در صفحات 133، 234، 235، 236،240،242، 243،244، 245، 246، 248 و 251

و جداول صفحات 254 و 255

اطلاعات تکمیلی که زحمتش را آقای جلوخانیان کشیده اند:

اطلاعات تکمیلی در مورد امتحان اناتومی:
امتحان دارای 50 سوال تستی و بدون نمره منفی است.پراکندگی سوالات به گونه ای است که به ازای هر جلسه تدریس 7 سوال طرح می شود مثلا استخوان که یک جلسه تدریس شد دارای 7سوال و دستگاه گوارش که در 2 جلسه تدریس شد دارای 14 سوال در امتحان می باشد(پس دو فصل گوارش وقلب از همه مهم تر است).در امتحان عملی هم 2یا 3 تا شکل هست که باید بعضی از اسم ها نام گذاری شود .اسمهایی که حذف نشده معمولا اسمهای مهم است که در متن کتاب به طور واضح ر در مورد انها توضیح داده شده(پس اسم های فرعی را نمی خواد حفظ کنید).
روش مطالعه به توصیه استاد :هر مبحث را اول شکل های ان را بخوانید و بعد متن کتاب را(اخه یکی نیست به استاد بگه این هم شد روش مطالعه)
در کل خوب مطالعه کنید چون این جوری که مشخص بود امتحان باید یه کم سخت باشه.
در مورد مطالعه اسلایدها:اگه فرصت کردید بخونیداستاد گفت ما میتونیم از توی اسلاید ها هم سوال طرح کنیم ولی کتاب خیلی خیلی مهم تر است.

امیدوارم امتحانات خوبی را در پی داشته باشید.


حالا برویم پاورقی:


1-توجه کنید که از صفحات ذکر شده، تنها شکل های آنها برای امتحان عملی (عملی روی برگه!) حذف شده و مطالب آنها را باید برای امتحان تئوری بخوانید.

2-به جز شکل های ذکر شده، حذفیات و هستیاتی (هست متضاد حذف!) که در پست قبلم گفتم، به قوت خود باقی است.

3-یک نکته برای آنهایی که کلاس اناتومی عملی در طول ترم برایشان حکم موزه ی بدن آن آقاهه که از سقف اویزان است را داشته و کلن موفق به زیارت جمال مبارک حضرات مولاژها نشده اند: خانم دکتر ابوترابی سلام رساندند و گفتند که سالن مولاژ دانشکده پزشکی، همه روزه آماده ی سرویس دهی به شما است.

4-اسلایدهای اناتومی که خانم ها باقری و رستمی زحمت دریافتشان را کشیده اند، روی سیستم 15 سایت دانشکده موجود است و خواندن آنها بر هر دانشجوی ترم یک داروسازی مسلمانی که استطاعت مغزی داشته باشد، بای نحو کان، واجب است...

5-با تشکر از سلطان حذف و چانه زنی، آقای جلوخانیان! (آخییییش، خیالمان راحت شد... مرسی آقای جلوخانیان، برای سهمیه سوژه ی این هفته!!!)

6-تشکر از آقای شیخی به خاطر آب و آتش و این قبیل چیزها!

7-تشکر از خانم حسن زاده برای طرفداری از... از یک سری استاد بنده خدای طفلکی که هی ما حقشان را ضایع می کنیم و اه اه اه ما چقدر بد هستیم و اینها!(البته دیگه نامردی نکنیم، خدایی خانم حسن زاده هم در فاز بتای امر چانه زنی (!) به نفع ما چانه زدند.)

8-تشکر از آقایان مطلایی و نوروزی و خانم واعظی به خاطر یک صبح تا ظهر پشتیبانی همه جانبه!

9-تشکر از شما که همچنان تک خوری نمی کنید.

5.فراخوان

باید دفتر چکنویسم را ببینید! ۱۰ صفحه خط زده ام تا بتوانم یک فراخوان بنویسم و هنوز به نظرم در نیامده  .. ساده سازی می کنیم....!

قرار است در صفر آزاد یک متن جدی با حال و هوای پایان ترم ، خصوصیات بارز و متمایز صفری ها و رشته ی داروسازی خوانده شود و مسئولیت تهیه ی این متن هم با من است.

بهترین کاری که به نظرم رسید این بود که فراخوان بدهم. چون بنظر نمی رسه تعداد زیادی در کلاس با عقاید من موافق باشند واز این لحاظ به نظرم زیاد جالب نیومد با متنی که همه مجبورند بشنوند مزاحمتان شوم( معنی اش این نیست که به من برخورده یا لوس می شوم این حق شماست که چیزی که قبول دارید بشنوید) در عین حال خوب می شود اگر عقاید همه ی کلاس را بتوانیم بازتاب کنیم(مگر اصلا" فلسفه وجودی  اینجا همین نیست؟) خلاصه که  اگر خواستید وتونستید متن هایتون را به آدرس ایمیل (yekgereh@yahoo.com) بفرستید تا مناسب ترینشان را برای صفر آزاد انتخاب کنیم وبقیه را هم به مرور اینجا بگذاریم. درمورد موضوع که توضیح دادم ، اندازه ی مطلب هرقدر صلاح دانستید. فقط لطف کنید تا نهایتا"10  بهمن متن هایتان رابفرستید تا فرصت انتخاب باشد. دیگه چی؟... آهان.درمورد سبک هم طنز تلخ، شعر، متن، مقاله، قطعه ی ادبی و هر سبک دیگری که خودتون مناسب تر ترجیح دادید.

دیگه چی؟ آهان. خواهش می کنم استقبال کنید! تا اونجایی که من دیدم آدمی که بنویسد زیاد داریم. خانم های سحر؟ خانم پایدار؟ خانم باقری؟ خانم کرباسی زاده؟ آدمهای زیادی هستند که من گره بهشون امیدوار بودم وقتی شروع کردم........  چه خبر؟

پ.ن: اگر متن فرستادید لطف کنید بگویید که می خواهید متن تان را خودتان بخوانید یا نه.

پ.ن2:حتی اگر علاقه ای به ابراز عقایدتان در جمع  ندارید خوشحال می شوم نظرتان را درمورد پایان ترم شخصا" بدانم.

پ.ن3: در قسمت آخر اسمی از آقایون نیاوردم چون شناخت کافی نداشتم. حمل بر همین بشود فقط!

بهداشت/شیمی/آناتومی

 

آناتومی

بخش هایی که باید از کتاب آناتومی عمومی خوانده شود:

از صفحه ۱۴ تا صفحه ۱۷

از صفحه ۲۵ تا صفحه ۴۳

از صفحه ۱۰۴ تا صفحه ۱۱۵

از صفحه ۱۲۰ تا صفحه ۱۴۶

از صفحه ۱۶۲ تا صفحه ۱۸۵

از صفحه ۲۲۸ تا صفحه ۲۵۹(تا سر راه های عصبی)

حذفیات:

ساختمان داخلی بصل النخاع + شکلش(صفحه ۲۳۴)

صفحه ۲۳۵ - صفحه ۲۳۶

جداول صفحات ۲۵۴ و ۲۵۵

صفحه ۲۵۶

 ویرایش جدید: حفره ی کرانیال(صفحه ۳۰ )

 

شیمی

اسلاید های مربوط به جلسات آخر شیمی عمومی دکتر فصیحی رو خانم خدارحمی لطف کردند و برای اون کسایی که ایمیلشون توی لیست مربوط به ایمیل اسلایدهای دکتر پورحسین بود، فرستادند... پس هرکس ایمیل رو دریافت نکرده، توی قسمت نظرات آدرس ایمیلشو بذاره تا براش بفرستیم!

 

بهداشت

دکتر غفاری قسمتهایی که باید از کتاب جامع بهداشت عمومی برای امتحان بخونیم رو اعلام کردند:

فصل چهارم(بهداشت محیط): گفتار ۲ و گفتار ۷

(البته لازم به ذکر است که اول قرار بود ۱۳۰ صفحه باشه که بعد از کلی اصرار و چونه زدن به ۴۶ صفحه ارتقا(!!!!) یافت. برای همه ی دوستانی که چونه زدن ایول می فرستیم، دمتون هات!!!)

 

این دو بخش رو می تونید از همین جا دانلود کنید(PDF):

گفتار دوم, بهداشت آب

گفتار هفتم, عفونت های بیمارستانی و راه های کنترل آنها

 

تذکر مهم: کسایی که تا حالا تحقیق بهداشت ارائه نکردن تا یکشنبه ۲۲ام دی فرصت دارند.

 

فرجه ی امتحانی خوبی داشته باشید...

بای ذنب قتلت؟!

 

کریسمسه... سال نوی اکثر ساکنین کره ی آبی و سفید و سبز... ایام میلاد عیسی مسیح، پیامبر صلح و مهربانی... و چقدر زیباست، تداعی کننده ی شادی های خودمان برای نوروز... درختهای قدبرافراشته ی کاج که تزیینات رنگی ازشون آویزونه، کادوهای زیر درخت، شاید اسکناس های نوی لای انجیل، بابانوئل و کلی آرزوی بزرگ و کوچک... همه چیز باطراوت و پر از عطر "نو" بودنه...

راستی سال نوی قمری هم هست... سال نوی عده ی دیگری از آدمای این دنیا... چه تقارن جالبی... سال نوی میلادی، سال نوی قمری... سال نوی قمری... سال نو... محرم الحرام... حرام... حرام... جنگ حرام... خون ریزی حرام... کشتار حرام... صدای گریه ی کودکان رنج دیده حرام... نسل کشی حرام... پدر و مادری رو بی فرزند کردن حرام... کودکی رو یتیم کردن حرام... خانه ای رو ویران کردن حرام... آژیر آمبولانس حرام... صفیر هواپیماهای جنگی حرام... سوت موشک حرام... انفجار، آتش، خون، قتل، جنگ... "حرام"! سال نوی قمری اینگونه آغاز می شد!!!

ولی انگار تاریخه که داره یواش یواش تکرار می شه، یه تاریخ، یه اتفاق، یه حادثه ی بزرگ و تاثیرگذار، حالا داره در ابعاد کم و بیش متفاوتی تکرار می شه!

غزه...

و چه ساده حرام ها حلال می شوند...

 

نژاد و قومیت و مذهب و اعتقادات رو چند لحظه ای کنار بگذارید. فقط بیایید دعا کنیم برای عده ای "انسان" که می میرند تنها به خاطر اینکه... به راستی به کدامین گناه کشته می شوند؟!

 


این متن رو یکی از دوستان نوشتند و روز دوشنبه بهم دادن... متاسفانه این ۲ روز نشد که بذارمش رو وبلاگ، هم بلاگفا خراب بود و هم من درگیر تحقیق بیولوژی بودم... امیدوارم این دوست عزیز منو به خاطر تاخیرم ببخشند!

به دنیا آمدن یک دکتر....

خبر                                       خبر

یک پسر کاکل به سر به دنیا اومد

به دنیا آمد این پیل پیکر پاک زاد     که چنین رستمی قبل از آن ز مادر نزاد

عباس حسنی عزیز تولدت مبارک

ایشالا که زندگیت به لطافت حریر به زیبایی آسمون آبی به رنگارنگی مداد رنگی و به دور از خار های کاکتوس باشه

به رسم کسایی که این رسمو رسم کردن یک کتاب و یک فیلم بهت معرفی میکنم

کتاب "سیندرلا" و فیلم "حنا دختری در مزرعه"

میدونم خوشت میاد

نویسندگان:حامد و enrique

 

 

گاهی چقدر زود دیر می شود...

پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است...

گرچه ما تبریک گفتن را خیلی بیشتر دوست داریم ولی خب باز هم باید تسلیت بگوییم. این بار به دوست صمیمی خودمان.
شقایق حیدر پور عزیز، درگذشت پدربزرگت را تسلیت می گوییم و امیدواریم که از این به بعد فقط برایت تبریک بنویسیم. امیدواریم از این به بعد در شادیهایت همراهت باشیم.

تولد غیر مترقبه!

ما خیال می کردیم توی دی ماه، تولد نداریم. امروز منابعمون گزارش دادن که تولد خانم یگانه فریدنی هست. خوب پس یگانه خانوم تولدت مبارک... همیشه 20 ساله باشی!!!
یه پیشنهاد هم مهمون ما باش: کتاب "مرشد و مارگریتا" اثر "میخائیل بولگاکف". کتاب جالبیه، و خیلی هم سبکش خاص هست. توی این کتاب، سه داستان موازی "فرود ابلیس در مسکو"، "تصلیب مسیح در اورشلیم" و "عشق مرشد و مارگریتا" با هم پیش میره و در فصل های آخر، به هم گره می خوره و داستان رو به نتیجه می رسونه. فهمیدن یه جاهایی از کتاب، کمی سخته؛ ولی من خوندنش رو توصیه می کنم. امیدوارم شما هم خوشت بیاد.
بازم تولدت رو تبریک میگم و برات آرزوی موفقیت می کنم. (علی الحساب توی امتحانای ترم!)

گزارش فوق سری - چهار

بزرگی می فرماید: "هیچ وقت در چاهی تف نکن، چون ممکن است مجبور شوی روزی از آن آب بخوری!" حالا اینکه این بزرگ چرا این حرف بی معنا را زده به ما هیچ ربطی ندارد. چون اصولن حدس زده می شود که تف انداختن در چاه خیلی کار جالبی باشد و احتمالن به آدم چنان احساس شادمانی وصف ناپذیری می دهد که به آب تف آلود خوردنش می ارزد (من امتحان نکرده ام، اگر شما تجربه دارید ما را بی نصیب نگذارید!)! این موضوع به هیچ چیز هیچ ربطی ندارد، حتی به کلاس بهداشتمان!!!!

امشب، شب آخر پاییز است. گفتم یادآوری کرده باشم که اگر می خواهید آمار جوجه هایتان را گیرید تا دیر نشده بجنبید. اگر خودتان هنوز جوجه هستید لطفن توی صف بایستید تا بشمرمتان! نوک نزن بچه!

در همین راستا و دارازا و نیز پهنا، اگر از بخور بخور شب چله جان سالم به در برده اید و بقایایتان را به بیمارستان "سوانح ترکیدگی" منتقل نکرده اند، بهتان تبریک می گویم! شما موفق شدید برای هجده یا نوزدهمین سال متوالی، حجم معده تان را تا یک متر مکعب افزایش بدهید و منفجر نشوید! در همین حال به یاد منفجران عالم باشید!

در دو هفته ی گذشته، اتفاقات مهمی افتاد. هم در کلاسمان، هم در وبلاگتان و هم در مقیاس های بزرگتر! مقیاس های خیلی بزرگش، لقمه ی گنده تر از دهان ما است و تازه ممکن است این کیبورد سیاه، سر سبزمان را به باد بدهد! در مقیاس های متوسط، امیر مهدی ژوله، بعد از مقایسه شدن با من، به خودش امیدوار شد و به دنیای طنز نویسی بازگشت؛ آن هم چطور؟ با برگزیدگان هفته!!! البته من همینجا از همه ی هوادارانم (که شامل خودم و اینها می شود!) خواهش می کنم که دست به اقدامات خشونت بار نزنند!

 مقیاس های کوچکترش را در ادامه می خوانید:

 

عزیزم،  من جزوه ها را کوچک کردم!

اگر از دیدن جزوه ی یک برگی آناتومی که فاطمه حسن زاده به دستتان داد، تعجب کرده اید باید بگویم حق داشتید! ما هم تعجب کردیم! اگر هنوز هم در کف مانده اید که چطور خانم حسن زاده توانسته رکورد بی نظیر آقای تازه وارد را در زیپ کردن جزوه بشکند و نامش را در رکورد های گینس ثبت کند، به آموزش زیر توجه کنید: آموزش کوچک کردن جزوه – مواد لازم: استاد پر حرف یک عدد، کلاس دو ساعت و نیمه یک جلسه، گوش مفت 60 عدد، چشمان امیدوار به پاس شدن جوانان کلاس به مقدار زیاد، سایر مواد لازم به مقدار لازم! روش پخت: سر کلاس بنشینید و از دو ساعت و نیم جوک گفتن استاد، 30 صفحه جزوه بردارید. جزوه ها را به خانه ببرید و تمیز پاک نویس کنید. جوزه های پاکنویس شده را به هم سنجاق کنید و در ماشین لباسشویی بیندازید و 20 دقیقه بشویید. جزوه ها تا 28 صفحه آب می روند. سپس جزوه ها را در محلول اسید سولفوریک رقیق قرار دهید تا چند صفحه (فقط چند صفحه) از آن نابود شود. اکنون شما 23 صفحه جزوه دارید. از این صفحات به عنوان پیشبند بچه ای که برای نگه داری به شما سپرده اند استفاده کنید؛ تا پایان مدت پرستاری شما از بچه، تعدادی از صفحات دچار آب دهان و بقایای غذای بچه  شده اند! خوب اینطوری که نمی شود داد دست مردم! این صفحات را حذف کنید، 16 صفحه باقی می ماند. باقی مانده را از الک بگذرانید تا ناخالصی هایش جدا شود، حالا 9 صفحه جزوه در دست شماست. این 9 صفحه را خیس کنید و بچلانید تا تنها 6 صفحه بماند. چون کار دیگری به ذهنتان نمی رسد، 4 صفحه (دو برگه) را جدا کنید، دهانتان را باز کنید، جزوه را در دهان بگذارید، خوب بجوید و قورت دهید. جزوه ای که می خورید احتمالن مزه ی کیموس معده، غدد بزاقی، ژوژنوم و سکوم می دهد! نوش جان! حالا 1 برگه جزوه باقی مانده، یک لبخند ژوکوند روی صورتتان بچسبانید، قیافه ی حق به جانب بگیرید و جزوه را به دست ملت بدهید. به حرف هیچ کس هم توجه نکنید، اینها همه شان اجنبیان بدخواهی بیش نیستند که چشم دیدن موفقیت شما را ندارند!

 

جل جل جل... جل از همه رنگ!

هر دانشجویی باید بداند که تنها راه فارغ التحصیل شدن، درس خواندن نیست. کارهای دیگری هم می شود انجام داد که البته کمی هزینه دارد و کمی آدم را سبز جلبکی می کند؛ اما خوب نتیجه می دهد! در همین راستا، ما یک روز رفتیم یک عدد سبد گل خوشگل صورتی خریداری فرمودیم و با 60 عدد لبخند ملیح دانشجویانه و گردن های کج و قیافه های معصوم، تحویل یکی از استاتید محترم دادیم! دستمان درد نکند! دست استاد مربوطه هم درد نکند (پایان ترم!)! من نمی دانم ایده ی این کار قشنگ از چه کسی بود ولی مغزش درد نکند کلن!

بعد می دانید کی ماجرا جالب می شود؟ حدود دو ماه دیگر که همه مان با همان گردن های کج و قیافه های معصومانه، این بار با چشمان اشک آلود صف کشیده ایم  تا درس استاد مربوطه را برای بار دوم بگیریم!!! آن وقت استاد محترم 60 تا کمپوت و دسته گل برایمان می آورد تا عبرتی باشد برای آیندگان!

 

رقابت... با بچه ی استاد هم رقابت؟!

بعد از اینکه کلاسمان یکهو مغز ریاضی اش فعال شده (فعال شده؟!)، فاطمه حسن زاده برای حل کردن یک تمرین کشکی آبکی ماستکی (!) پای تخته سیاه می رود و تمرین مذکور را حل می کند و کلی به آبرو و حیثیت دخترهای کلاس می افزاید! آقایان کلاس که با حل نکردن یک تمرین کشکی حیثیتشان خدشه دار شده، آقای متقی را برای حل دومین تمرین کشکی آبکی ماستکی (!) به میدان نبرد می فرستند. آقای متقی سینه را سپر کرده و گچ را به دست می گیرد و به محض اینکه گچ را روی تابلو می گذارد، ناگهان برق کلاس می رود! بعد از سه ثانیه بچه ها از شوک بیرون می آیند و صدای کف و سوت و جیغ شان بلند می شود (این وسط یک نفر هم کِل کشید، درست است؟!). این وضع چند دقیقه طول می کشد. هنوز از تلفات احتمالی آمار دقیقی در دست نیست جز اینکه گزارش های رسیده، سه عدد چشم لگد شده، برخورد چند عدد لنگه کفش بر چند عدد کله و چهار فقره مفقود شدن جزوه و نیز موارد متعدد زخم های حنجره ( در اثر جیغ کشیدن) و نیز چند مورد .... هیچی! همانهایی که گفتم (!) را به اطلاع رسانده اند! سپس یکی-دو نفر از خیرخواهان کلاس، پرده ها را باز می کنند تا از بروز تلفات بیشتر جلوگیری شود!

نتیجه گیری: فاطمه حسن زاده حتی با برق های دانشکده هم پارتی دارد! دفعه ی بعدی مراقب باشید با او در نیفتید چون ممکن است در حمایت از او، سقف کلاس روی سرتان پایین بیاید یا به کل بمیرید! (از کجا معلوم که دختر استاد پیش شخص ملک الموت، پارتی نداشته باشد؟!)

 

نوآوری و شکوفایی!

هفته ی گذشته، در یک نوآوری بی سابقه (که در نهایت شکوفه هایی هم داد!)، خانم ها و آقایان در کلاس روح الامین جابه جا شدند. این کار چند مزیت داشت: تنوع خوبی بود؛ مردم موقع ورود به کلاس حسابی ضایع می شدندو ما به قیافه هاشان می خندیدیم؛ استادها بهمان متلک می انداختند و دلشان (دل همان استاد مربوطه) کلی شاد می شد! همان هفته ی گذشته، همه ی کلاس با هدف زدن پوز خودشان (خوب این هم برای خودش هدفی است) در یک گوشه ی کلاس جمع شدند و 60 نفری، در جای حداکثر 40 نفر جا شدند (تعجب کردی غریبه؟ باورت نمی شود که 60 نفر بتوانند در جای 40 نفر جا شوند؟ هنوز از ژانگولر های دسته جمعی کلاس ما خبر نداری!)!

ایده ی این کار از خانم نجمه تقی جراح بود که یک توضیحی باید در مورد ایشان داد: حضرات محترم اساتید، معمولن اسم ایشان را به صورت "خانمِ تقیِ جراح" (thagi -e- jarrah)  می خوانند! اساتید عزیز، خدایی وقتی می خوانید، به نظرتان غیر عادی نمی آید؟! تا جایی که من خبر دارم "تقی" اسم خیلی مردانه ای است! آخر مثل "ماهان" و "کیانوش" و "متین" یا همین "فرزان" نیست که بشود شک کرد!

 

فعالیت های فوق فوق فوق سری

آیا شما از گنجی که در دانشکده مان چال شده خبر دارید؟ ما هم خبر نداریم! ولی گویا خانم سارا ریاحی نقشه ی گنج پیدا کرده اند و مشغول عملیات پنهانی خارج کردن جواهرات و سکه ها از زیر زمین است! دقت کرده اید که در دو هفته ی گذشته، سارا ریاحی کلن فقط ده دقیقه ی اول همه ی کلاس ها را حضور داشته؟ (البته برای حضور و غیاب هم خودشان را در کلاس ظاهر می کنند!) آیا گنج پیدا شده؟ آیا دست های آلوده ای در کار است؟ آیا قرار است سورپرایز شویم؟ آیا جسد مومیایی شده ی "توتان خامون" پیدا شده؟ آیا مواد مخدر و تریاک و منقل و اینها...؟ آیا سارا ریاحی عضو مافیای ایتالیا است؟ آیا او مشغول عملیات زیر زمینی جاسوسی برای دانشکده های دیگر است؟ اینها سوالاتی است که تا کنون بی پاسخ مانده. هرکس دست سارا ریاحی را رو کند، یک عدد ربع حمید...!. ببخشید، رب گوجه ی حمید (از این رب گوجه ها که یک "حمید" هم رویش اشانتیون می دهند!) جایزه دارد!

 

امتحانی بداده ایم که نپرس!

استاد گرامی، جناب دکتر پور حسین، بعد از اینکه خیالشان از بابت نظر خواهی ها راحت شد، یک روز شنبه ای، دست به قتل عام دانشجویان با سلاحی به نام "امتحان میان ترم" زدند و خودشان بلافاصله از محل، متواری شدند! یعد از امتحان (قتل عام)، بقایای دانشجویان از سالن بیرون ریختند. این بقایای در واقع یک سری موجوداتی بودند که مثل زامبی ها، نگاهشان به یک نقطه خیره شده بود و با گامهای سنگین از در راهرو هدایتی بیرون می آمدند. البته نتایج امتحانمان گفتن ندارد!

پیش بینی می کنیم که زامبی های مذکور، در اولین برخورد با دکتر پور حسین، خود او را بخورند و کت و شلوار خون آلود ایشان را به سر در دانشکده پزشکی آویزان کنند! سپس بار دیگر روانه ی "گورهای دسته جمعی" خود (کلاس های هدایتی و روح الامین!) بشوند!

 

 

پست گمشده

به خبری که 8 روز پیش به دستمان رسید توجه کنید: "یکی از پست های آقای تازه وارد، در اقدامی نیمه تروریستی، از صفحه ی وبلاگ محویده شد! جناب تازه وارد در پاسخ به خبرنگار واحد مرکزی وبلاگ که پرسید: "پستتون کوش؟" خیلی معصومانه فرمودند: "کدوم پستم؟" از طرفی مدیر وبلاگ در همان ساعت با محکوم کردن این اقدام، هیچگونه مسئولیتی را نپذیرفتند و به سرعت، عده ای از محققان زبده و خبره ی خود را جهت تحقیقات بیشتر روانه کردند. این محققان حاضر به مصاحبه با خبرنگار ما نشده اند اما مدیر وبلاگ از هر خبری استقبال می کند. با این حال تاکنون شخص یا گروه خاصی مسئولیت این فاجعه (!) را به عهده نگرفته اند!"

البته من به عنوان مدیر وبلاگ، اعلام می کنم که همه ی اینها کذب محض است. من خودم تحقیقات به عمل آوردم که هرکس جورابش از جلو پاره شده مقصر است! بعد از اینکه کلی گشتم به این نتیجه رسیدم که مقصر به نظرم آشنا می آید... کمی بعد حس کردم که خیلی بیش از حد آشناست... بعدش فهمیدم که خودم بودم!!! بله! اعتراف می کنم که خودم بودم. خواستم یک نوشته ی دیگر را پاک کنم، اشتباهی پست آقای تازه وارد را پاکیدم! چون پستشان عنوان نداشت این اشتباه رخ داد! پس از آنجایی که من عقل کل هستم و کسی هم حق اعتراض ندارد، همه اش تقصیر خودتان است آقای تازه وارد، که عنوان نگذاشته بودید!!!

 

جلو افتادگان

سه نفر از دخترها از سه نفر از پسرها می پرسند: "درس ادبیاتتون کجاست؟" معلوم می شود که 30 صفحه از دخترها جلوتر هستند و همان طور که همگی شاهدید، روزی نبوده که کلاس ادبیات آقایان بیش از یک ساعت (و گاهی حتی 40 دقیقه) طول بکشد. همین باعث شد که این سه تا دخترخاله، در حالی که از تعحب چشمانشان به اندازه ی نعلبکی شده بود (اغراق نمی کنم!!!) از پسر خاله هاشان بپرسند: "وااااااااااااقعن؟ چطور ممکنه که شما اینقدر درستون جلو باشه؟" پسرخاله ها در پاسخ توضیح دادند که به دلایل زیر درسشان جلوتر است:

1- سر کلاس می خوابند 2- استادشان همینطوری (دیقین همینطوری!) درس می دهد 3- کلاس تک ساعته شان را کلن حذف کرده اند 4- کلاس دو ساعته را 40 دقیقه ای برگزار می کنند 5- صبح شنبه کلاس دارند( اهمیت این نکته زمانی معلوم می شود که بدانید دختر ها هم از قضای روزگار، صبح شنبه کلاس دارند!)

ما که آخرش نفهمیدیم؛ ولی حتمن شدنی است دیگر! پس استفاده از روش های بالا برای اساتیدی که درسشان عقب است پیشنهاد می شود! (اصلن دکتر فصیحی چون کلاس هایشان را 2 ساعته، به علاوه ی هر هفته 1 ساعت هم اضافه برگزار می کنند، درسشان عقب مانده!)

 

آقای جلوخانیان

آقای جلوخانیان، پای ثابت گزارش فوق سری، این هفته هم ما را ناامید نکردند!

قرار بود که ایشان جزوه ی بهداشت را که سر کلاس چکنویس کرده بودند، ببرند خانه و پاکنویس شده اش را بیاورند تا برای بچه های کلاس سرو شود! فردای آن روز وقتی فاطمه حسن زاده سراغ جزوه را می گیرد، آقای جلوخانیان با اعتماد به نفس جواب می دهند: "همه کاراش تموم شده، فقط پاکنویسش مونده!" در اینجا ممکن است سوالاتی برای هر مخاطبی ایجاد شود: مثلن چه کارهایی انجام شده؟ گل و پاپیون زده اید به جزوه؟ شن شورش کرده اید؟ عملیات دریافت مجوز و عبور از ممیزی را انجام داده اید؟ برای جزوه آواز خوانده اید؟ بهش غذا داده اید تا چاق شود، چله شود، بعد بدهید بچه ها بخورندش؟! یا چی؟!!

من همین جا از آقای جلوخانیان تشکر می کنم و از ایشان می خواهم که فقط همینطور ادامه بدهند! نیازی به کانگورویی پریدن در راهروی فارماسیوتیکس نیست!

 

یک ... دو... سه... فاجعه!

خودتان از عنوان این قسمت حدس نزدید که احتمالن به نمرات امتحان شیمی مان مربوط است؟

روش جالب و پیشرفته ای که برای اعلام نمرات به کار گرفته شد، واقعن هم باعث صرفه جویی در وقت و انرژی بود و هیچ هم نمره ها لو نرفت! روش این طور بود که قرار شد 4 نفر- 4نفر برویم توی اتاق دکتر سقایی و نمره ها را با پرایوسی پلیسی (privacy policy) خیلی بالایی، دریافت کنیم؛ طوری که حداقل خواجه حافظ شیرازی مطلع نشود! (بچه های کلاس که خودمانی هستند!). البته به این نکته توجه کنید که پسرهای کلاس همه شان با هم مجموعن 4 نفر هستند! چون همگی با هم رفتند توی دفتر دکتر سقایی! (این که چطور آن تو جا شدند، هنوز بر احدی معلوم نیست!)

منابع ناآگاه اعلام کرده اند که فردای آن روز، برای خرید این روش امنیتی کارآمد، از طرف "سازمان مرکزی اطلاعات آمریکا" (CIA)  ، به دکتر سقایی مبلغ 10 میلیون دلار پیشنهاد شده!

 

خواب خوش

این دخترها که اینقدر به خوابیدن آقای نادری می خندند، امروز یکی شان سر کلاس ریاضی خوابیده، خواب هم دیده! اگر کلاس یک ذره ساکت تر بود، احتمالن صدای خروپف هم می شنیدیم! من اینجا رسمن از مسئولین محترم دانشکده خواهش می کنم که 40-50 دست متکا و پتو هم علاوه بر پروژکتور و کامپیوتر، به امکانات کلاس روح الامین اضافه کنند!

 

پاورقی


1- یک عالمه چیز دیگر هم بود که چون خیلی طولانی شد، صرف نظر کردیم!

2- به زودی از خجالت آناتومی و کلاس و استاد و همه چیزش در می آییم تا دلتان خنک شود! زیاد جوش نزنید!

3- از سحر احمدی به خاطر همکاری اش با گزارش فوق سری این هفته، سپاسگزاریم!

4- یک آقای احمد زارع توی کلاس ما هست (یا نیست!) که کلن هنوز کسی نمی داند که در واقع هست یا نیست! شفاف سازی کنید لطفن!

5- بیتا... بیتا... بیتا.... بیتا.... بیتا... بیتا... بیتا ... بیتا ... بیتا...!

6- هدف از پاورقی قبلی، این بود آمار کامنت های بالای 50 برای این پست تضمین شود! ولاغیر!

7- پروا... پروا... پروا... پروا... پروا... پروا... پروا ... پروا...!

8- هدف از پاورقی قبل این بود که هزار و هونصد نفر بیایند تشکر کنند!

9- مریم... مریم... مریم... مریم... مریم... مریم...!

10- پاورقی قبلی، کلن هیچ هدفی نداشت!

11-ما اینجا هیچ کس را مسخره نمی کنیم. فکر می کنم که بچه های کلاسمان این را می فهمند و فقط همین برای من مهم است. اگر نظر مخالفی دارید، لطفن با اسم خودتان و به طور واضح برای من کامنت بگذارید. من واقعن می خواهم بدانم. این نوشته را دارم برای شما می نویسم، فقط برای اینکه در یک پست، هر یکی دو هفته، دور هم باشیم، اسمهایمان کنار هم بیاید، بدون توجه به دختر و پسر بودن با هم شوخی بکنیم و صمیمی شویم! اگر مخالفتی دارید، لطفن نگذارید من خودم را (بی نتیجه) خسته بکنم. فقط و فقط در صورتی که این نوشته ها برای کلاس فایده ای، هرچند کوچک، داشته باشد، من از نوشتنش لذت می برم! اگر شما هم (شما نیز مثل یک عده) حس می کنید مبتذل است، بگویید.

12- جدی شدیم.  بیاید بیرون!

13- شب یلدا، درجایی از فال حافظ من آمده:

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر / چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است (!!!)

و در ادامه:

ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر  / که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

خوب؟ پیشنهادتان چیست؟ (باور کنید این فال واقعی من بود، کور بشوم اگر دروغ بگویم!)  

واقعا یعنی چه؟ این هم پیشنهاد است خواجه به ما می کند؟ من الان باید چکار کنم به نظر شما؟

14- چه خبر؟ شما خوبی؟